فارس پیکس

۲۵ فیلم برتر قرن ۲۱ تاكنون كه حتما باید ببینید • فارس پیکس

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶

شاید یکی از چالش‌های اصلی تماشای فیلم، انتخاب بهترین فیلم و سریال برای دیدن باانجام گرفت. تقریبا یک‌ششم از قرن بیست‌و‌یکم گذشته هست و طی این سال‌ها، صدها فیلم سینمایی ساخته و اکران انجام گرفته‌اند که این امر به معنای فرا رسیدن زمان قضاوت درمورد آثار سینمایی اخیر هست.

از آنجا که دوست داریم تا شما نیز در این کنکاش هیجان‌انگیز و جذاب همراه ما باشید، در این مقاله ۲۵ فیلم برتر قرن ۲۱ را که تا کنون به اکران درآمده‌اند، به شما معرفی می‌کنیم. این آثار به کوشش منتقدان مجله‌ی تایمز (The Times) و تعداد تَن از متخصصین سینما به‌عنوان برترین آثار کلاسیکِ سینمای فردا، امتیازد‌هی انجام گرفته‌اند.

هرتعداد اطمینان داریم که همه‌ی بینندگان حرفه‌ای و دوست‌داران سینما با ما هم عقیده خواهند بود، اما می‌دانیم که ممکن هست در بین شما کسانی باشند که انتخاب‌های جذاب دیگری نیز داشته باشند. در این گشت‌و‌گذار سینمایی همراه ما باشید.

۱. خون به‌ پا خواهد انجام گرفت (There Will Be Blood)

نویسنده، کارگردان و تهیه‌کننده: پل توماس اندرسون (Paul Thomas Anderson) محصول ۲۰۰۷ (آمریکا)

«خون به‌ پا خواهد انجام گرفت» دهستان دَنیل پلِین‌ویو، حفار کارکشته‌ی نفت هست که در سال ۱۸۹۸ و پس از کشف چاه نفتی در یکی از مناطق غربی آمریکا، به همراه پسرخوانده‌اش به آنجا می‌رود. او آقام محلی آن ناحیه را متقاعد می‌کند تا زمین‌هایشان را حفاری کنند. دنیل که از کودکی تجربیات نیکوی در رابطه با آدم‌ها ندارد، می‌خواهد تا با ثروتمند انجام گرفتن، دیگر نیازی به کسی نداشته باانجام گرفت و از انسان‌ها فاصله بگیرد. با وجود این طرز تفکر، تنها دل‌خوشی دنیل پسرخوانده‌ی اوست. اما او هم ناسپاس از آب درمی‌آید و بار دیگر دنیل را دچار یأس و ناامیدی می‌کند. در این بین فرد دیگری وارد می‌شود که خود را برادرخوانده‌ی او می‌نامد، دنیل سعی می‌کند تا برخلاف تجربه‌های ناخوشایند خانومدگی به این برادر دروغین اعتماد کند اما مجدد دچار ضرر می‌شود. هر تجربه‌ی بد، دنیل را خشن‌تر می‌کند و فیلم پایان خون‌باری را به همراه دارد. «خون به‌ پا خواهد انجام گرفت» درواقع نبرد بی‌پایان بین نیکوی و بدی و طمع درونی شخصیت اصلی فیلم هست که هرگز به‌روشنی مشخص نمی‌شود که کاراکتر اصلی در کدام سوی این نبرد قرار دارد.

«خون به پا خواهد انجام گرفت» نویسنده،کارگردان و تهیه کننده: پل توماس اندرسون محصول ۲۰۰۷(آمریکا)

«خون به‌ پا خواهد انجام گرفتِ» اندرسون، شاهکار قرن ۲۱ او درباره‌ی عشق، مرگ، ایمان، آز و پایانی احساساتی هست که خون و نفت در آمریکای قرن بیستم با خود به همراه داشت. این فیلم سعی می‌کند تا دهستانی آزاردهنده را در لوای یک مکتشف چاه‌های نفت، یعنی دنیل پلین ویو (با گیم فوق‌العاده‌ی دنیل دی لوئیسِ (Daniel Day-Lewis) اسطوره‌ای) که به‌دنبال رؤیایی وحشیانه و توخالی هست، به خورد بیننده بدهد. درواقع کاراکتر اصلی دهستان، بهترین رؤیای آمریکایی را تجسم می‌کند و درنهایت بدترین آن نصیبش می‌شود.

این فیلم چشم‌انداز ژرف و عمیقی از وضعیت مغشوش آمریکا در آن دوره ارائه می‌دهد و به صورت حتم منکر پیشرفت و دستاوردهای جدید این کشور نیست. ماجرای فیلم با قهرمان اصلی خود که مانند موجودی کهن سر از قبر برمی‌دارد، درست شبیه به جناب آقا که در سکانس ابتدای فیلم «۲۰۰۱ یک ادیسه‌ی فضایی» می‌بینیم، در سال ۱۸۹۸ جان می‌گیرد و در سال ۱۹۲۷ به‌ پایان می‌رسد. درواقع این فیلم اقتباسی زیبا از رمانی به نام «نفت» هست که در سال ۱۹۲۷ منتشر انجام گرفت و از سوی دیگر، بیننده را به یاد فیلم «هممنطقهی کین» شاهکار عصر نوین سینمای آمریکا نیز می‌اندازد.

هرتعداد که ممکن هست آنچه این فیلم درباره‌ی روح پویا و نفوذ سرمایه‌داری در آمریکا بیان می‌کند، هر بیننده‌ای را برای متداوم مسحور خود کند، اما آنچه درباره‌ی این اثر سینمایی شگفتی‌ساز می‌شود، دیالکتیک (جدال) ایمان، حرص و ملودرام «آقاانگی مدرن» هست که در فیلم به‌نیکوی به‌ تصویر کشیده می‌شود. این وجه تمایز «خون به‌ پا خواهد انجام گرفت» با دیگر آثار هم‌رده‌‌اش، قدرتمندتر از هر موضوع دیگر و فراتر از تأثیر یک محصول یا ژانر سینمایی ویژه، تأمل‌برانگیز هست.

در سکانس افتتاحیه‌ی فیلم تقریبا ۱۵ دقیقه طول می‌کانجام گرفت تا شخصیت اصلی فیلم نخستین دیالوگ خود را بگوید. این زمان که کاراکتر اصلی میز را مرتب می‌کند یا میلک‌شیکش را هم می‌خانومد، همگی صحنه‌هایی مرتبط با شخصیت‌پردازی آقاانه و بیانگر روحیه‌ی مطمئن قهرمان دهستان هست و در ادامه‌، جایی که در میانه‌ی فیلم دستگاه حفاری منفجر می‌شود، تتکمیل می‌یابد. درواقع، پایان این نشانه‌ها بیننده را متوجه این واقعیت می‌کند که عظمت دیدگاه کارگردانی مثل توماس اندرسون، با دقت تکنیکی او تکمیلا مطابقت دارد تا جایی‌ که شما هیچگاه در صحت صحنه‌ای که مشاهده می‌کنید، کوچک‌ترین تردیدی به خود راه نخواهید داد و هرتعداد که او برای ثبت روایت‌های تاریخی یا اقتباس از اثری مانند رمان «نفت» اختیار عمل کافی دارد، اما شما هرچیزی را دقیقا همانطور که اتفاق افتاده هست تماشا خواهید کـــرد. او کارگردانی با نهایتِ اعتماد به نفس هست که نیکو می‌داند چگونه هستعداد بالقوه‌ی گیمگران و عوامل فیلمش (به‌خصوص فیلمبردارش روبرت السویت (Robert Elswit) و موزیکسازش جانی گرین‌وود (Jonny Greenwood)) را در خدمت ایده‌های خود بگیرد.

می‌توانید مدت‌ها درباره‌ی این فیلم بیندیشید و هرگز خسته نشوید، با «خون به‌ پا خواهد انجام گرفت» می‌توانید پایان افکارتان را جا بگذارید. آثار سینمایی معدودی وجود دارند که قادرند چنین اثری روی ذهن بیننده‌ی خود بگذارند.

شیوه‌ی فیلم‌سازی اندرسون شاید از آن رو جذاب باانجام گرفت که در فیلم‌سازی هم از قوانین سینمای کلاسیک هالیوود و هم از قواعد سینمای هنری اروپا تبعیت می‌کند! به همین دلیل «خون به‌ پا خواهد انجام گرفت» می‌تواند به اندازه‌ی آثار هستودیوییِ قدیمی‌تر از خودش مانند «خواب بزرگ» لذت‌بخش و دیدنی باانجام گرفت. به صورت حتم مهارت بی‌عیب‌ونقص کارگردان آن هم دلیل محکمی برای این ادعهست. آنچه مشخص هست، توماس اندرسون در این اثر سینمایی خود همانند اسکورسیزی و کاپولا آنچه را که از سینمای هالیوود آموخته هست، با تفکرات رادیکال، شیوه‌ی دهستان‌پردازی و بیان سینمایی منحصر‌به‌فردش همراه ساخته هست و به مخاطب عرضه می‌کند.

«خون به‌ پا خواهد انجام گرفت» یک دهستان خلاقانه درباره‌ی تلاش انسان و عشق اوست. درواقع، این تراژدی، گذشته از خود دهستان و شاهکار کارگردانی، این پرسش را به همراه دارد که چگونه ممکن هست چنین سینمایی یا حتی خود دموکراسی بتواند از بستر جامعه‌ی آمریکایی که فیلم به ما نشان‌ می‌دهد و از میان این‌ حجم از ترس و وحشت ظهور کـــرده باانجام گرفت؟!

به هر صورت این فیلم مانند زیادی از محصولات سینمایی هم‌رده‌ی خود می‌تواند مثال روشنی از تهور و بلندپروازی انسانی خودساخته را به‌ نمایش بگذارد. کاراکتر اصلی اثر در راه واقعی تغییری که کارگردان برای او درنظر گرفته هست، قرار ندارد. او مخلوق زمانه‌ی خویش هست. جناب آقا خودساخته و برخوهسته از قلب غرب وحشی. شیطان و خدا هردو در وجودش متولد می‌شوند، همچنان‌ که قادر هست به هستی زمینی خود تلنگر بخانومد، می‌تواند بر کسانی که با او همراه می‌شوند، تسلط یابد و آنها را به‌ انحطاط بکانجام گرفت. درواقع، پلن ویوی فیلم اندرسون فاوست و مفیستو هر دو را باهم در وجودش دارد و این شخصیت چنان باورپذیر طراحی انجام گرفته هست که شما در نقش شیطان یا قدیس، او را باور خواهید کـــرد و این فیلم آنچنان باورپذیر ظاهر می‌شود که می‌توان از آن به‌عنوان دستاوردی بزرگ یاد کـــرد.

۲. منطقه اشباح Spirited Away

«منطقه اشباح»  نویسنده و کارگردان: هایائو میازاکی  محصول ۲۰۰۱(ژاپن)

نویسنده و کارگردان: هایائو میازاکی (Hayao Miyazaki)، محصول ۲۰۰۱ (ژاپن)

این انیمیشن زیبا که ساخته‌ی هستاد بی‌چون‌و‌دلیلی انیمشین ژاپن، میازاکی هست، ماجراهای جذاب و مسحورکننده‌ی دختری به‌ نام چی‌هیرو (Chihiro) را روایت می‌کند. این انیمیشن اثری هنری و توصیفی سحرانگیز هست که شما را به‌دنبال خود می‌کانجام گرفت.

دهستان از آنجا آغاز می‌شود که چی‌هیرو به همراه والدینش رهسپار منطقهی جدید برای خانومدگی می‌شوند، اما در راه از راه موردنظر خود دور انجام گرفته و وارد جنگل سرسبز و سحرانگیزی می‌شوند. درواقع، آنها وارد محوطه‌ی هستآسودهگاه خدایان و ارواح دین ژاپنیِ شینتو انجام گرفته‌اند. پدر و مادر چی‌هیرو که تحت تأثیر محیط قرار گرفته‌اند، تصمیم می‌گیرند تا از غذاهای موجود در هستآسودهگاه بخورند و بعدا هزینه‌ی غذا را بپرداخانومد. در این بین چی‌هیرو که احساس نیکوی ندارد، سعی می‌کند تا دور و اطراف را بگردد و هشدارات افزایشی درباره‌ی محل به‌ دست بیاورد. او با جوانی به نام هاکو آشنا می‌شود که به دختر هانجام گرفتار می‌دهد تا تاریک نانجام گرفته از آنجا برود، اما دیگر دیر انجام گرفته هست و با تاریکی هوا بدن چی‌هیرو نیز دچار دگرگونی می‌شود. هاکو با دارویی معجزه‌آسا او را نجات می‌دهد اما حالا پدر و مادر چی‌هیرو به خوک تبدیل انجام گرفته‌اند و او باید به‌تنهایی با کار در معبد ارواح به خانومدگی ادامه بدهد؛ اما او ناامید نمی‌شود و پایان فیلم نمودار غلبه‌ی انسانیت و امید بر تاریکی هست.

دهستان خانومدگی چی‌هیرو با روایت میازاکی آنچنان جذاب هست که هر بیننده‌ای را تا آخرین لحظه به‌دنبال کاراکتر اصلی می‌کشاند. پس می‌توانید فیلم را تا آخرش ببینید و از فرازونشیب‌های خانومدگی شخصیت اصلی و اتفاقات پیرامونش لذت ببرید. در ادامه، قصد داریم تا نظرات یکی از طرفداران پروپاقرص میازاکی، گیلرمو دل تورو گومز (Guillermo del Toro Gomez) کارگردان مکزیکی را درباره‌ی این انیمشین زیبا، با شما به‌ اشتراک بگذاریم.

به نقل کرد‌ی دل‌تورو، او میازاکی را در زمان کودکی و در مکزیک کشف می‌کند. سال‌ها بعد در نوجوانی فیلمی از او به نام «همسایه‌ی من توتورو» می‌بیند که زیاد او را تحت تأثیر قرار می‌دهد و باعث می‌شود تا از آن به بعد پایان کارهای میازاکی را دنبال کند. به‌ عقیده‌ی دل‌ تورو شیوه‌ی کار میازاکی و انیمیشن‌سازی او تکمیلا منحصربه‌فرد هست و کسانی‌ که میازاکی را والت‌دیخانومی شرق می‌نامند، اشتباه بزرگی مرتکب می‌شوند.

در «منطقه اشباح» ما با دختری مواجه هستیم که به‌گونه‌ای شگرف، دوران کودکی را پشت سر گذاشته و در آستانه‌ی ورود به دوران جوانی هست. در شروع دهستان، چی‌هیرو شروع به روایت می‌کند و آنچه ما از طرز نشستن او در ماشین دستگیرمان می‌شود، کودکی اوست. اما در روند دهستان، او چه به لحاظ ظاهر، نگرش، احساسات و معنویت از یک کودک به خانومی جوان تتکمیل می‌یابد. اما نکته‌ی مشخص این هست که تتکمیل هزینه‌ای دارد و قهرمان دهستان ما باید آن را بپردازد. او نخستین و حیاتی‌ترین تکیه‌گاه یک کودک یعنی پدرومادر و نامش را که درواقع مبین هویت اوست، از دست می‌دهد و در هستآسودهگاه ارواح او را «هیچ‌چیز» می‌نامند. این فیلم اثری زیبا و مراقبه‌‌ای خلسه‌وار مانند دیگر آثار سحرانگیز میازاکی هست.

از طرفی، میازاکی روش خاصی برای آفرینش هیولاهای منحصربه‌فرد در آثارش دارد. هیولاهای آثار میازاکی موجوداتی با طراحی تکمیلا جدید اما وامدار اساطیر هستند. به‌ نظر می‌رسد موجودات وهم‌انگیز آثارش زیاد نمادین هستند و او آنها را با مدنظر قرار دادن موجودات اساطیری و آنچه در فرهنگ ژاپن، ارواح عناصر چهارگانه‌ی زمین (خاک)، هوا، آب و آتش نامیده می‌شوند، طراحی می‌کند.

میازاکی همواره به‌دنبال بخشش و قدرت هست و توانایی آن را دارد که «قدرت» را هم برای افراد نیکو و هم برای افراد بد و «بخشش» را هم برای دیوهای ویرانگر یا مفید، به یک میزان هستفاده کند و این یکی از وجوه زیبایی کار اوست. او دریافته هست که لزوما نباید به‌دنبال چیزهای نیکو باشیم، دلیل که ممکن هست چیزی که در وهله‌ی نخست نیکو به‌ نظر ‌می‌رسد، درواقع بدی یا شرارتی را به‌دنبال داشته باانجام گرفت.

همان‌طور که دل‌ تورو می‌گوید، قرابت زیادی با میازاکی دارد و در برخی از آثارش مانند ستون فقرات شیطان (Devil’s Backbone) یا هزارتوی پن (Pan’s Labyrinth) سعی کـــرده هست تا همان حسِ ازدست‌دادن، خیال‌پردازی و تراژدی موجود در آثار میازاکی را دنبال کند. در این فیلم لحظاتی وجود دارد که شما را در راهی وصف‌ناپذیر به‌دنبال خود می‌کشاند، این اثر نه یک فرم خوش‌ساخت بلکه یک اثر هنری واقعی هست و چنان‌ که می‌دانید هیچ‌ چیزی به جز هنر ناب در دنیای واقعی نمی‌تواند شما را تحت‌تأثیر قرار بدهد و میازاکی کسی هست که چنین قدرتی دارد.

۳. دختر میلیون دلاری Million Dollar Baby

«دختر میلیون دلاری» نویسنده: پل هگیس کارگردان و تهیه کننده: کلینت ایستوود محصول ۲۰۰۴(آمریکا)

نویسنده: پل هگیس (Paul Edward Haggis) کارگردان و تهیه کننده: کلینت ایستوود (Clint Eastwood)، محصول ۲۰۰۴ (آمریکا)

کلینت ایستوود کارگردانی هست که گاهی اوقات آثارش را با همان کیفیتی که می‌سازد، به‌ نمایش می‌گذارد؛ سریع، باکیفیت، بی‌حاشیه و بی‌سروصدا. «دختر میلیون دلاری» اثری هست که جشنواره‌ها و جوایز مختلف را پیش از ماه دسامبر ۲۰۰۴ پشت سر گذاشت و به‌شکل زودهنگامی برای منتقدین روی پرده رفت و آنها را تحت تأثیر قرار داد. هر تعداد که فیلم‌های ایستوود در سال‌های بعد از دختر میلیون دلاری (اثری که دومین اسکار را برای کارگردانش به‌ ارمغان آورد) خیلی مورداقبال عموم نبود و با آثارش ارتباط برقرار نکـــردند، اما منحصر‌به‌فرد بودن این آقا در هالیوود انکارناپذیر هست. هرتعداد که کلینت ایستوود در سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶ درگیر فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی انجام گرفت و در آمریکا چهره‌‌ای جمهوری‌خواه و طرفدار ترامپ به شمار می‌رود، اما نمی‌توان منکر کارهای هنری نیکو و قوی این کارگردان معروف آمریکایی‌ انجام گرفت. آثاری مثل شکست‌ناپذیر (Invictus) محصول ۲۰۰۹ که درباره‌ی نلسون ماندلا بود یا فیلم نابخشوده (Unforgiven) محصول ۱۹۹۲.

ایستوود غالبا به سینمای کلاسیک آمریکا علاقه‌مند هست. سبک‌هایی مثل وسترن، سینمای جنایی یا جنگی؛ اما در این اثر سینمایی خود یک درام ورزشی خلق می‌کند. درامی که به ورزشی مثل بوکس می‌پردازد و افزایش مستعد گرایش به کلیشه و احساسات هست. و این امر جذابیت افزایشی به این اثر سینمایی ایستوود می‌دهد. فیلمنامه‌ی «دختر میلیون‌دلاری» درواقع از روی دهستانی به قلم اف.ایکس.توله نوشته انجام گرفته هست، اما ایستوود ترجیح می‌دهد که در ساخت این فیلم به جای خلق چیزی تازه، روی قراردادهای انسانی از جنس اعتماد‌به‌نفس یا آزادی تأکید کند. او سعی می‌کند تا جریان سیال احساسات عمیق انسانی را کشف کند و ظرافتی از این احساسات را به بیننده نشان بدهد که تا پیش از آن متوجه‌شان نبوده‌ایم.

مورگان فریمن با تجربه‌ی دومین همکاری در این فیلم و هیلاری سوانک (Hilary Ann Swank) هرکدام موفق به دریافت اسکار بهترین نقش مکمل آقا و بهترین نقش نخست خانوم انجام گرفتند. این فیلم برای ایستوود هم جایزه‌ی بهترین کارگردانی و نامزدی نقش نخست آقا را به‌ همراه داشت. مورگان فریمن در این فیلم نقش یک بوکسور سابق به نام اسکرب را گیم می‌کند که درواقع محرم اسرار و به‌نوعی وجدان بیدار فرانکی دان مربی بوکسی هست که نقش آن را خود ایستوود گیم می‌کند. فرانکی فردی خیالاتی و دچار توهم هست که مگی فیتزجرالد (هیلاری سوانک) سعی بر متقاعد کـــردن او برای پذیرش مربی‌گری او و تبدیل وی به بوکسوری حرفه‌ای دارد.

از آنجا که ممکن هست زیادی از شما هنوز این فیلم را ندیده باشید، ترجیح می‌دهم تا توضیح افزایشی درباره‌ی دهستان این فیلم ندهم. اما اگر این فیلم را دیده باشید و دهستان اصلی را هم خوانده باشید، حتما موافقید که این اثر سینمایی چیزی فراتر از طرح نخستیه‌ی دهستانش هست. شوخی‌ها و دیالوگ‌های صمیمی و تندی که بین کاراکتر‌های اصلی این فیلم ردوبدل می‌شوند، متداوم تازگی دارد و تصویر های که فیلمبردار این اثر تام هسترن (Tom Stern) دربرابر دیدگان تماشاچی قرار می‌دهد، بی‌نظیر و خیره‌کننده هست. درنهایت، به‌ نظر می‌رسد که «دختر میلیون دلاری» کلینت ایستوود جزو آثاری باانجام گرفت که ۵۰ سال بعد از تولید و اکران خود آنچنان‌ که باید دیده بشود.

۴. نشانی از گناه A Touch of Sin

«نشانی از گناه» نویسنده و کارگردان: جیا ژانکه محصول ۲۰۱۳(چین)

نویسنده و کارگردان: جیا ژانکه (Jia Zhangke) محصول ۲۰۱۳ (چین)

«نشانی از گناه» اثر تحسین‌انجام گرفته‌ی کارگردان چینی، جیا ژانکه، فیلمی‌ لبریز از خشونت و اندوه هست که در چهار اپیزود و براساس وقایع خشونت‌آمیز و واقعی که الهام‌بخش کارگردان بوده‌اند، ساخته انجام گرفته هست. بدیهی هست که این فیلم ممکن هست تصویری متفاوت از چین معاصر را به‌ نمایش بگذارد.

فیلم براساس وقایعی که برای ۴ فرد درمانده رخ داده‌ هست، ساخته انجام گرفته هست که به‌دنبال اجرای عدالت هستند. یک معدن‌چی ناراضی از وضعیت نابسامان روستای محل خانومدگیش، یک کارگر که متوجه می‌شود که چه کارهایی که نمی‌توان با تفنگ انجام داد، یک کارگر جوان که جویای کار هست اما درواقع خانومان را به قتل می‌رساند و یک خانوم متصدی سونا که مورد هتک حرمت قرار می‌گیرد. کاراکترهای هر ۴ اپیزود مستقل هستند و ارتباط کمی باهم دارند، اما همه‌ی اپیزودها صحنه‌های خشونت‌آمیزی دارند و درنهایت فیلمی را می‌ساخانومد که تصویر متفاوتی از چین به بیننده ارائه می‌دهند. اپیزود سوم درباره‌ی ژیائو یو، خانوم جوانی هست که نقش او را ژائو تائو (Zhao Tao) همسر کارگردان فیلم و ستاره سینمای چین گیم می‌کند. این شخصیت در یک سونا کار می‌کند و بدیهی هست که از شغل خود راضی نیست. او با آقا متأهلی رابطه دارد که نه‌تنها همسر آقا از این رابطه مطلع هست، بلکه شبی دو آقا را مأمور می‌کند تا ژیائو را مورد اذیت‌وآزار و ضرب‌وشتم قرار دهند. این اپیزود از فیلم، مانند هر سه اپیزود دیگر چنان با خلق تصویر ها سورئالیستی شما را گول می‌خانومد که تصور می‌کنید با تصویر ها طبیعی و بی‌رحم حیات‌وحش میخکوب انجام گرفته‌اید. در سرتاسر این اثر سینماییِ بی‌نظیر کاراکترها درگیر اضطراب و نارضایتی‌ای هستند که مدام انجام گرفتیدتر می‌شود.

در اپیزود ژائو، زمان زیادی طول نمی‌کانجام گرفت که بعد از ضرب‌و‌شتم او، به نقطه‌ی اوج دهستان برسیم. ژائو مقداری آب به اتاق کوچکش که تصویر کاغذدیواری آن نخل آقااب هست، می‌برد. درواقع، نخل آقااب ارجاعی هست به حیات تدریجی و آهسته‌ای که در دنیای فیلم و سراسر آن جریان دارد؛ به صورت حتم دنیایی که خارج از دنیای شخصیت‌های اصلی می‌گذرد و آنها با آن ارتباطی ندارند. ژائو مشغول شستن پیراهن خونی هست که ناگهان جناب آقا وارد می‌شود و از او خوهسته‌ی نامعقولی دارد اما ژائو به او توضیح می‌دهد که این کار وظیفه‌‌ی او نیست. آقا منصرف نمی‌شود، اما ژائو او را بیرون می‌کند و آن آقا مجددا همراه آقا دیگری بازمی‌گردد.

تایمی دوربین آقا دوم را نشان می‌دهد، بیننده آقا را که یکی از اراذل‌ و‌ اوباش فیلم هست، به‌ یاد می‌آورد. آقا دوم هم مانند آقا نخست درخوهست بی‌شرمانه‌ای از او دارد اما ژائو نمی‌پذیرد و هر دو آقا را بیرون می‌کند. آقا دوم نمی‌پذیرد و ژائو را تحت فشار قرار می‌دهد. او سعی دارد خانوم جوان را وادار به انجام خوهسته‌اش کند اما با مقاومت او مواجه می‌شود.

خانوم جوان جدی و مصمم به جناب آقا که حتی اسم او را هم نمی‌داند، خیره می‌شود.

آقا ژائو را کتک می‌خانومد، اما خانوم باز هم با صورتی آسیب‌دیده فقط در سکوت به آقا خیره می‌شود و می‌رود. درنهایت دستی همراه با چاقو دیده می‌شود که از بازو خم انجام گرفته هست؛ دستی که نشان از خشونت، تغییر خلق‌و‌خو و منش شخصیت اصلی دهستان دارد. «نشانی از گناه» درحقیقت، واقعیت خانومدگی درماندگانی‌ هست که گرفتار هستثمار نوکیسه‌هایی هستند که با عدالت و انصاف فرسنگ‌ها فاصله دارند؛ پس درنهایت تصمیم می‌گیرند تا خودشان عدالت را برقرار کنند.

هرتعداد که وقایع چینِ معاصر الهام‌بخش کارگردان بوده هست، اما او وامدار فیلمی در ژانر هنر رزمی کلاسیک به نام نشانی از ذن (Touch of Zen) به کارگردانی کینگ هو (King Hu) محصول ۱۹۷۱ نیز هست. نخستین چیزی که در هر دو اثر دیده می‌شود، زشتی و خشونت هست. دنیاهایی که تعادل هر دو با خشونت واقعی در آغاز فیلم به‌هم می‌خورد. «خشونت واقعی» که در ادامه به «اشتباهاتی خشونت‌آمیز» تبدیل می‌شوند و سرنوشت انسان‌ها را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد؛ خشونتی که با تدوین دقیق و تصویر ها و حرکاتی اغراق‌انجام گرفته مثل اینسرت (تصویر بسته‌ی) چاقو در مشت، به مثابه‌ی خط هیروگلیف به بیننده نشان داده می‌شود. در همان صحنه‌ی برخورد خانوم و آقا، حدود یک دقیقه دوربین روی گونه‌ی قرمزانجام گرفته‌ی کاراکتر خانوم باقی می‌ماند. سپس تصویر جناب آقا را می‌بینید که سلاخی‌ انجام گرفته هست و درنهایت تصویر خانومی معمولی نمایان می‌شود که حالا به قهرمان خانومدگی خود تبدیل انجام گرفته هست.

۵. مرگ جناب آقا لازارسکو The Death of Mr. Lazarescu

«مرگ جناب آقا لازارسکو» نویسنده و کارگردان: کریستی پویو محصول ۲۰۰۵(رمانی)

نویسنده و کارگردان: کریستی پویو ( Cristi Puiu) محصول ۲۰۰۵ (رمانی)

تایمی بیننده برای نخستین بار با شخصیت اصلی فیلم مواجه می‌شود، جناب آقا حدودا ۶۰ ساله را می‌بیند که با بخش فوریت‌های پزشکی تماس می‌گیرد و از درد معده‌ی چهار روزه‌اش شکایت و تقاضای کمک می‌کند. کمی بعد کارگردان به مدت دوساعت‌ونیم، دوربین‌ به‌ دست به‌دنبال جناب آقا در آستانه‌ی مرگ هست که از این بیمارستان به آن بیمارستان منتقل می‌شود و ما را به دیدن درامی جذاب از جنس کمدی سیاه هدایت می‌کند. جناب آقا لازارسکو جهان را ترک می‌کند؛ بدون اینکه کسی برایش سوگواری کند یا حتی او را بشناسد.

در جشنواره‌ی کن این فیلم همه را چنان تحت تأثیر قرار داده بود که از هم می‌پرسیدند: «آن فیلم سه ساعته‌ی رومانیایی را دیدید؟ حتما باید ببینیدش!» دوستان عزیزم! این توصیه هنوز هم صدق می‌کند، چون می‌توان گفت فیلم طولانی کریستی پویو در بستر آثار کارگردانان جوانی همچون چهار ماه و سه هفته و دو روزِ کریستین مونگیو (Cristian Mungiu) و پلیس، صفت (police, Adjective) کورنلیو پرومبیو جوانه می‌خانومد؛ فیلم‌هایی که باعث مطرح انجام گرفتن زودهنگام سینمای رومانی انجام گرفتند و تحسین بین‌المللی را به‌ همراه داشتند. جناب پویو هم همانند اغلب همکارانش (که به صورت حتم به‌نوعی رقازیاد نیزهستند) سعی می‌کند تا در فیلمش از برداشت‌های طولانی و کاهشین تکان دوربین برای القای حس خانومدگی واقعی بهره ببرد؛ تکنیکی که اغلب برای القای کلهستروفوبیا (ترس از مکان‌های تنگ) هستفاده می‌شود. پویو در این فیلم به‌طور بی‌رحمانه‌ای بر پوچی و بی‌عدالتی تلنگر می‌خانومد که هنوز با گذشت زیاد از تعداد دهه‌ از سقوط دیکتاتوری کومونیستی نیکولا چائوشسکو، در خانومدگی رومانیایی‌ها وجود دارد.

هرتعداد که فیلم با تجربه‌‌ای شخصی آغاز می‌شود، اما طولی نمی‌کانجام گرفت که خیابان‌ها، آپارتمان‌ها و بیمارستان‌های بخارست هم از گخانومد سرک‌‌کشیدنِ دوربین پویو در امان نمی‌مانند. با دیدن این فیلم، شاید ناخودآگاه به یاد ویلی لومن کاراکتر اصلی نمایشنامه‌ی معروف آرتور میلر یعنی «مرگ فروشنده» بیفتید که اتفاقا تصادفی هم نیست. هرتعداد ممکن هست لازارسکوی ضعیف دهستان پویو، مانند لومن یکی از هزاران انسانی نباانجام گرفت که زیر چرخ‌های عظیم سرمایه‌داری آمریکا له می‌شوند، اما فردی هست که لابه‌لای چرخ‌دهنده‌های خانومگ‌زده‌ی بروکراسی و رکود اروپای شرقی اسیر تصمیمات اشتباه خود می‌شود.

بد نیست تا به یکی از شخصیت‌های حیاتی فیلم، به‌ جز خود لازارسکو هم اشاره کنیم؛ راننده‌ی آمبولانسی که نقش او را لومینیتا گئورگیو (Luminita Gheorghiu) هنرپیشه‌ی برجسته‌ی رومانیایی گیم می‌کند و به‌ عنوان پشتیبان و مدافع لازارسکو به قهرمان دفاع از منافع او و اصرار برای رسیدگی به وضعیت بیمار تبدیل می‌شود. دوستان عزیزم «مرگ جناب آقا لازارسکو» یک کمدی سیاه و آزاردهنده‌ هست؛ یک دهستان متافیزیکی که در قالب برشی از تراژدی خانومدگی یک انسان نمایان می‌شود و شما را دوساعت‌ونیم با خود به درون جامعه‌ی کشوری از اروپای شرقی می‌برد که شاید کاهش شناخته انجام گرفته باانجام گرفت.

۶. یی یی Yi Yi

«یی یی» نویسنده و کارگردان: ادروارد یانگ محصول ۲۰۰۰(ژاپن، تایوان)

نویسنده و کارگردان: ادروارد یانگ (Edward Yang) محصول ۲۰۰۰ (ژاپن، تایوان)

«یانگ یانگ» کوچک‌ترین فرخانومد «یان» هست که تنها یک خواهر دارد. این پسر کوچک ذاتا عکاس هست و تخصص او گرفتن تصویر از پشت سر آدم‌ههست؛ زوایایی از بدن انسان که خودش قادر به دیدن آن نیست. به‌دشواری می‌توان پذیرفت که نام‌گذاری این کودک ۸ ساله، که نامش تکرار اسم کارگردان (ادروارد یانگ) هست تصادفی باانجام گرفت. یانگ فیلم‌ساز زیرکی هست که می‌خواهد تغییری ژرف در خودِ درونی انسان به‌وجود بیاورد. یک ویژوئال آرتیستِ (هنرمند تجسمی) به‌ پایان‌ معنا که قصد دارد خانومدگی را از پایان زوایایش زیر ذره‌بین بگذارد.

«Yi Yi» بخشی از یک رمان زیبهست و سه ساعت از خانومدگی خانواده‌‌ای مدرن تایوانی را برای بیننده به‌ نمایش می‌گذارد. دهستان از نگاه «تینگ تینگ» خواهر بزرگتر یی یی و پدرش که یک طراح گیم‌های کامپیوتری و فردی آرام اما درگیر بحران‌ میانسالی هست، روایت می‌شود. راجر اِبرت (Roger Ebert)، یی یی «Yi Yi» را اینگونه توصیف می‌کند: فیلمی که در آن هیچکس زیاد از نیمی از حقیقت را نمی‌داند و هیچکس زیاد از نیمی از زمان فیلم خوشحال نیست. می‌دانم که شما هم با من هم‌عقیده هستید که در خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن، این توصیفِ خودِ خانومدگی هست.

«Yi Yi» فیلمی هست که نه به‌خاطر چیزهایی که می‌بینید، بلکه به‌ واسطه‌ی آنچه زمانی تجربه کـــرده‌اید، در خاطرتان می‌ماند. گویی، زمانی شما در همسایگی این خانواده خانومدگی کـــرده‌اید.

«ادروارد یانگ» که در سیاتل آمریکا خانومدگی می‌کـــرد و به فعالیت در زمینه‌ی فناوری مشغول بود، پیش از آنکه به تایوان برگردد به فیلم‌سازی روی آورد و مانند (هو شیائو-شین) و (تسای مینگ-لیانگ) جزو چهره‌های اصلی سینمای نوین تایوان در دهه‌ی ۱۹۹۰ هست. «Yi Yi» نخستین فیلم این کارگردان دقیق، خوش‌ذوق و کاربلد تایوانی هست که در ایالات متحده به‌ نمایش درآمد. زیاد غم‌انگیز هست که این فیلم، آخرین فیلم این انسان منحصر‌به‌فرد پیش از مرگش در سال ۲۰۰۷ هم هست. همین مقدمه کافی هست تا مطمئن شویم که این فیلم اثری عالی و درخورِ توجه هست که به تعدادبار دیدنش هم می‌ارزد.

این اثر زیبا با گردش بر فراز خیابان‌های شلوغ تایپه آغاز می‌شود و با سفر به توکیو به‌ پایان می‌رسد. می‌توان گفت که این شخصیت‌ها هستند که دربرابر نمایش کلیشه‌های موجود در منطقهها و خانومدگی جاری تقریبا اهمیت خود را از دست می‌دهند. شخصیت‌های دنیای مدرن، فضاهای بین تنهایی و صمیمیت و جایی که فردا‌ی درخشان در سایه‌ی سنت‌های کهنه دفن می‌شود، موضوعات اصلی هستند که ادروارد یانگ به آنها توجه می‌کند. افراد اندکی هستند که بتوانند خانومدگی منطقهی معاصر را این‌چنین از پایانی زوایایش بررسی کنند. عنوان این فیلم به انگلیسی یکی پس از دیگری (a one & a two) ترجمه انجام گرفته هست؛ عنوانی که می‌تواند بیانگر حرکت به سمت بی‌نهایت باانجام گرفت.

۷. درون و بیرون Inside Out

«درون و بیرون» فیلمنامه: پیت داکتر و رونی کارمن کارگردان: پیت داکتر محصول ۲۰۱۵(آمریکا)

فیلمنامه: پیت داکتر (Pete Docter) و رونی دل کارمن (Ronnie del Carmen) کارگردان: پیت داکتر محصول ۲۰۱۵ (آمریکا)

با گذشت تعدادین سال از آغاز قرن ۲۱، کمپانی پیکسار همچنان رکورددار هستقبال از ایده‌های خلاقانه‌ی فیلم‌سازان مختلف در عرصه‌ی تولید انیمیشن هست. به‌ نظر می‌رسد که فیلم‌های پیکسار به‌گونه‌ای متفاوت موردهستقبال قرار می‌گیرند. مجله‌ی نیویورک تایمز در اقدامی مهیج تصمیم می‌گیرد تا برای انتخاب یکی از بهترین آثار این کمپانی، یک نظرسنجی در فضای مجازی انجام بدهد، اما همان‌طور که حتما خودتان هم تجربه‌ی دیدن انیمیشن‌های زیبای کمپانی پیکسار را داشته‌اید، انتخاب یک اثر برتر از میان آثار تهیه‌انجام گرفته‌ی این هستودیو کار مشکلی هست. انیمیشن‌هایی مانند «Up»، «دهستان اسباب‌گیم‌های ۳»، «رتتویی» و «کمپانی هیولاها» همگی به‌ عنوان محبوب‌ترین آثار پیکسار تکمیلا شناخته‌انجام گرفته هستند.

مجله‌ی تایمز بعد از بررسی‌های مختلف و برای قیاس با سایر آثار سینمایی تصمیم به انتخاب یکی از آثار پیکسار می‌گیرد. درنهایت، برترین فیلم کمپانی پیکسار که در صدر این فهرست قرار می‌گیرد، فیلمی نیست جز «درون و بیرون»؛ یکی از خلاقانه‌ترین، پویاترین و مسحورکننده‌ترین محصولات کمپانی پیکسار. یک انیمیشن زیرکانه‌ی فلسفی در زمینه‌ی روان‌شناسی نوین قرن ۲۱. شخصیت‌سازی‌هایی با مفهوم انتزاعی و مطلق، شاهکارهای شگفت‌انگیزی که با نوآوری بی‌نظیری اجرا می‌شوند. این انیمیشن در قالب دهستانی که تقریبا خنده و اشک شما را به یک میزان درمی‌آورد روایت می‌شود؛ این انیمیشن به مفهوم غم و شادی که هردو لازمه‌ی خانومدگی‌ هستند می‌پردازد و انصافا موفق هم عمل می‌کند.

۸. پسرانگی Boyhood

«پسربچه‌گی»  نویسنده و کارگردان: ریچارد لیکلیتر محصول ۲۰۱۴(آمریکا)

نویسنده و کارگردان: ریچارد پیوندلاتر(Richard Linklater) محصول ۲۰۱۴ (آمریکا)

این فیلم دهستان ساده‌ی خانومدگی یک کودک در درام لیکلیتر هست. فیلم «پسرانگی» به روایتی فوق‌العاده تبدیل می‌شود. یک سینمای واقع‌گرایانه و قدرتمند که ۱۲ سال از خانومدگی پسربچه‌ای با نام میسون را از دبستان تا رسیدن به دوران بلوغ روایت می‌کند. در آغاز فیلم، میسون ۶ سال دارد و زمانی‌ که فیلم به‌ پایان می‌رسد، او تقریبا ۱۸ ساله هست. همچنان‌ که سال‌ها می‌گذرند، میسون دربرابر دیدگان بیننده رانجام گرفت می‌کند. پیشرفتی که ممکن هست گاهی خیلی هم به چشم نیاید، اما لحظاتی در فیلم وجود دارد که شما را غافلگیر می‌کند، مانند مواقعی که دربرابر آینه، خودتان را می‌بینید و با تعجب می‌پرسید فارس پیک این همه سال گذشت؟!

کارگردان این فیلم درباره‌ی اثر خود می‌گوید: «این فیلم تأثیر عمیقی روی آقام داشت و من واقعا این موضوع را پیش‌بینی نکـــرده بودم. من فقط یک دهستان ساده را صمیمانه بازگو کـــردم اما هنگامی که واکنش دوست‌داشتنی مخاطبان را دیدم، خوشحال انجام گرفتم و با خودم گفتم پس چیزی که ساخته‌ام اثر قدرتمندی از آب درآمده هست. ما همه در جست‌وجوی ایجاد رابطه هستیم، به‌دنبال پیوند با بقیه‌ی آدم‌ها می‌گردیم؛ این فیلم شما را متوجه دیگران می‌کند. با دیدن این فیلم می‌فهمیم که دوست داریم زمان‌مان چگونه بگذرد و برای تغییر خانومدگی‌ و روابط‌‌مان نیازمند چه چیزی هستیم. کسی هست که بزرگ نانجام گرفته باانجام گرفت؟ خواهر و برادر نداشته باانجام گرفت یا هرگز خانه‌ی کودکیش را ترک نکـــرده باانجام گرفت؟ ممکن هست افراد مسن‌تر پاسخ این سؤالات را به‌آسودهی بدهند اما من فهمیدم که این فیلم می‌تواند روایت خانومدگی هر زمان و هر نسلی باانجام گرفت.»

آقام این فیلم را می‌بینند و آن را به روابط خودشان تعمیم می‌دهند. مثلا می‌گویند دختر یا پسر من دانشگاه را نیمه‌کاره رها کـــرد یا کسی می‌گفت خودم دانشگاه را ناپایان گذاشتم و حالا با دیدن فیلم شما می‌فهمم که مادرم آن زمان چه احساسی داشت. از آنجا که نگاه پایانی ما به خانومدگی محدود هست، دچار خیال‌پردازی می‌شویم. اما یک فیلم توانایی آن را دارد که زاویه‌ی دید تازه‌ای درباره‌ی خانومدگی‌ در اختیار ما بگذارد و این قدرت دهستان‌گویی سینمهست.

۹. ساعات تابستانی Summer Hours

«ساعات تابستانی» نویسنده و کارگردان: الویه آسایاس محصول ۲۰۰۸(فرانسه)

نویسنده و کارگردان: الویه آسایاس (Olivier Assayas) محصول ۲۰۰۸ (فرانسه)

الویه آسایانس از آن دسته کارگردانان منتقدی هست که هوش و زیرکی در دهستان‌گویی از ویژگی‌های اوست. «ساعات تابستانی» با سکانس جشن تولد جناب آقا حدودا ۷۰ ساله به نام ادیث اسکوب (Édith Scob) در جمع خانواده‌اش آغاز می‌شود. بیننده خیلی زود متوجه روابط ناآسوده و پیچیده‌ی افراد خانواده با هم می‌شود. مشاهده‌ی روابط این خانواده، به‌ویژه رفتار مادر خانواده بیننده را دچار چالش احساسی می‌کند؛ نمی‌دانید خوشحال باشید یا ناآسوده اما عمیقا به فکر فرو خواهید رفت و این یعنی سینما! فیلم، شما را به‌آسودهی مجذوب خود می‌کند، چون نه‌تنها به احساسات‌تان تلنگر می‌خانومد بلکه آن‌قدر همه‌چیز در این فیلم دوست‌داشتنی هست که ناخودآگاه جذب آن می‌شوید. فرانسه، آقامش، خانه‌ها، دکوراسیون و باغ‌ها همه‌ دوست‌داشتنی هستند. یادم می‌آید منتقدی می‌گفت «ساعات تابستانی» را ببینید تا بفهمید فرانسوی‌ها زامبی نیستند. «ساعات تابستانی» درباره‌ی مرگ، خانومدگی و بی‌اعتنایی هست. این فیلم درباره‌ی همه‌ی آنچه آن را سینما می‌نامیم صحبت می‌کند، اما از نوع فرانسوی آن!

آسایاس سعی می‌کند تا با علاقه و تردید توأمان، همانگونه که خصلت خیلی از فرانسوی‌ههست به جامعه‌ی خود نگاه کند. در افکار شخصیت‌های فیلمِ او ظرافت طبع و خصایص نفسانی که در هر انسانی وجود دارد، در هم پیچیده هست و این افکار در پایان احساسات و اشیا اطراف آنها ظهور می‌کند. در «ساعات تابستانی» مشکلی وجود دارد که ممکن هست مشکل زیادی از خانواده‌ها باانجام گرفت؛ اینکه تکلیف اموال موروثی که از والدین برجای مانده هست چیست؟ به صورت حتم در اثری که با آن مواجهیم این ارثیه شامل تابلوهای نقاشی و یک سری خرت‌و‌پرت هست که افزایش ارزش معنوی دارند. «ساعات تابستانی» درامی هست از جنس انسان و مرگ که خانواده و روابط فامیلی اروپایی‌ها را به‌ نمایش می‌گذارد.

«ساعات تابستانی» دهستان دو برادر و یک خواهر هست که پس از مرگ مادرشان درباره‌ی ارثیه‌ی فامیلی خود، به‌ویژه یک مجموعه‌ی هنری بی‌نظیر، اختلاف دارند. یکی از برادرها که تاجر هست و در چین خانومدگی می‌کند و خواهرشان که هنرمندی ساکن نیویورک هست، معتقدند که باید ارثیه را بفروشند، دلیل که علاقه‌ای به ماندن در کشورشان ندارند اما برادر دیگر که هستاد دانشگاهی ساکن فرانسه‌ هست، تصمیم دارد خانه‌ی موروثی را برای حفظ ارزش‌های فرهنگی‌شان نگه‌ دارد. کارگردان این فیلم به‌انجام گرفتت به موقعیت خود و فرهنگ کشورش به‌ عنوان نسل بعد از ۱۹۶۸ (جنبش دانشجویی-کارگری فرانسه) تکمیلا واقف هست و حضور تاریخ در پایان فیلم‌های او به‌ چشم می‌خورد.

در فیلم آسایاس، مادر قادر به پیشگویی هست و سلیقه‌ی نیکوی هم دارد. نه‌تنها خانه‌اش، بلکه پایان خانومدگی مادر شبیه یک موزه هست؛ یک موزه‌ی زیاد زیبا که با اشیا و مبلمان هنری پر انجام گرفته هست و زیادی از آن آثار، کارهای هنری خود او هستند. شخصیت مادر آن‌قدر خودشیفته به‌ نظر می‌رسد و از پایان این وسایل و آثار هنری طوری مراقبت می‌کند که بیننده تصور می‌کند او به آنها زیاد از رابطه با فرخانومدانش اهمیت می‌دهد. پس متعجب نمی‌شوید، تایمی ببینید که دختر و پسر او اصرار به دوری از خانه و فروش آن وسایل بعد از مرگ مادرشان دارند. آسایاس کارگردانی هست که دغدغه‌ی نسل فردا او را رها نمی‌کند و به همین دلیل هست که به‌زعم نیویورک تایمز «ساعات تابستانی» هم جزو فهرست برترین‌های قرن ۲۱ قرار می‌گیرد.

در گذشته، آسایاس منتقد سینما بوده هست و این یکی از دلایل قرارگیری او در این فهرست هست. او شیفته‌ی تاریخ هست و این علاقه‌ به تاریخ و سینما درهم تنیده انجام گرفته هست.

«ساعات تابستانی» نامه‌ی عاشقانه‌ی آسایاس به سینمای فرانسه هست و با ظرافت خاصی به فردا‌ی کشورش نوشته انجام گرفته هست. فیلم با مشاهده‌ی نوه‌ی خانواده به پایان می‌رسد؛ نوه‌ای که به زیادی از چیزهایی که در فیلم‌های فرانسوی زیاد به‌ چشم می‌خورد (فلسفه و بی‌بندوباری) توجهی ندارد.

۱۰. مهلکه The Hurt Locker

«مهلکه»  نویسنده:  مارک بول کارگردان: کاترین بیگلو محصول۲۰۰۸(آمریکا)

نویسنده: مارک بول (Mark Boal) کارگردان کاترین بیگلو (Kathryn Bigelow) محصول ۲۰۰۸ (آمریکا)

زمانی‌ که کاترین بیگلو به‌ عنوان نخستین خانوم، اسکار بهترین کارگردانی را برای فیلم «مهلکه» از آنِ خود کـــرد، تاریخ‌ساز انجام گرفت. او توانست در صنعت آقاانه‌ی فیلم‌سازی آمریکا، به‌ عنوان شخصی که موقعیت برابری با آقاان برای خود دست‌وپا کـــرده هست، بدرخانجام گرفت و این نقطه‌ی عطف سینمایی- سیاسی در هالیوود هست. از طرفی خانم کاترین بیگلو در ژانر جنگی که معمولا خانومان به آن نمی‌پرداخانومد یا با ویژگی‌های خانومانه فاصله‌ی زیادی دارد، موفق به کسب چنین جایگاهی انجام گرفته هست؛ اثری که دربرابر فیلم‌های جنگی با ویژگی‌های آقاانه‌ای که دربر دارنده‌ی نارضایتی، نظامی‌گری، ابهام و نابودی مداوم برای به‌ تصویر کشیدن خشونت هستند؛ خشونت خودویرانگری که در «مهلکه» به‌صورت حقیقتی وحشتناک در عراقِ پس از حمله‌ی آمریکا روایت می‌شود.

فیلم، دهستان سه تفنگدار ارتش آمریکهست که مسئول خنثی‌ کـــردن بمب‌هایی هستند که شورشیان عراقی در معابر منطقه کار می‌گذارند. جذابیت دهستان آنجا تأثیرگذار هست که یکی از این تفنگداران به نام جمیز (جرمی رنر) علاقه‌ی زیادی به انجام این مأموریت‌ها نشان می‌دهد، به‌قدری که دیگر هم‌قطارانش از این شیفتگی مفرط او دچار وحشت می‌شوند.

من و نویسنده‌ی فیلم‌نامه سعی کـــردیم تا در مواجهه با چالش‌های روند ساخت این فیلم صادقانه برخورد کنیم. متأسفانه از جزئیات دردناک جنگ عراق هشدارات زیادی در دست نیست و من به فیلم خود افزایش به‌ عنوان یک رپورتاژ رویدادی نگاه می‌کنم. (کاترین بیگلو)

جنگ، علی‌رغم نفرت‌انگیز بودن، جیمز را صاحب یک شغل کـــرده‌ هست و جیمز تلاش می‌کند تا به بهترین نحو به وظایفش عمل کند. جنگ به او موقعیت، شأن اجتماعی و دوستانی همدل داده هست که در این دوره‌ و زمانه به‌دشواری می‌توان به دست‌شان آورد. در‌واقع ما با شخصیتی مواجه هستیم که اتفاقی مانند جنگ که در نفس خود حادثه‌ی تلخی هست، او را به دنبالش رسانده هست؛ چیزی که جامعه آن را از او دریغ کـــرده‌ هست و این چیزی هست که فیلم بیگلو را از دیگر آثار سینمای جنگی متمایز می‌کند. حتی مرگ جیمز هم مانند آثار جنگی دیگر نه مصیبت جنگ را به ما نشان می‌دهد و نه مرگ قهرمانانه را. مرگ او نه الهام‌بخش هست و نه جذاب. او حتی تیر هم نمی‌خورد. مرگ جیمز مرگ یک خانومدگی‌ هست که هر روز و هر لحظه در التهاب ترس از انفجار هرکدام از بمب‌هایی که خنثی می‌کند، تحلیل می‌رود.

فرانسوا تروفو، تا می‌توانست «مهلکه» را به‌ عنوان فیلمی ضدجنگ ‌دیده هست. نه به این خاطر که این فیلم نقدی ساده از جنگ ارائه می‌کند، بلکه به این دلیل که به بیننده نشان می‌دهد که انسان‌ها چگونه نیازمند جنگ می‌شوند و چگونه زیاد از آنکه شیفته‌ی شهادت باشند، برای جنگیدن خانومدگی می‌کنند.

۱۱. درون لوین دیویس Inside Llewyn Davis

«درون لوین دیویس»  نویسنده و کارگردان: بردران کوئن محصول ۲۰۱۳(آمریکا)

نویسنده و کارگردان: برادران کوئن (Joel and Ethan Coen) محصول ۲۰۱۳ (آمریکا)

این‌طور که مجله‌ی تایمز می‌نویسد، نظرسنجی درباره‌ی بهترین اثر برادران کوئن با برخورد تند و پرقیل‌‌وقال طرفداران آنها شروع می‌شود و از آنجایی‌ که طرفداران این دو کارگردان به‌طور آگاهانه‌ای متعصبانه رفتار می‌کنند، به‌سرعت دچار اختلاف نظر می‌شوند. جای تعجب دارد اگر بدانید که عده‌‌ی زیادی طرفدار فیلم‌های ظلم غیرقابل تحمل (Intolerable Cruelty) و بخوان و بسوزان (Burn After Reading) هستند و عده‌ای دیگر روی فیلم ای‌ برادر کجایی؟ (O Brother, Where Art Thou) و شجاعت حقیقی (True grit) تعصب دارند، اما درنهایت، رقابت واقعی میان سه فیلم «جایی برای پیرآقا‌ها نیست»، «یک آقا جدی» و «درون لوین دیویس» هست.

منتقدان مجله‌ی نیویورک تایمز معتقدند که هرتعداد فیلم «جایی برای پیرآقاها نیست» در جشنواره‌ها و اسکار اقبال بهتری داشت و با احترام به اقتباس بی‌نظیر از رمان مک کارتی ساخته انجام گرفته بود، اما آنچه آنها را زیاد از این فیلم تحت تأثیر خود قرار داده هست، متافیزیک «یک آقا جدی» و دنیای خلسه‌واری هست که در فیلم «درون لوین دیویس» جریان دارد. درنهایت مجله‌ی تایمز به دلیل دهستان دایره‌وار و شگفت‌انگیز، موسیقی متن و حتی کاراکتر گربه‌ی فیلم، به‌ انتخاب «درون لوین دیویس» می‌رسد؛ فیلمی که روایتگر دهستان خانومدگی یک خواننده و ترانه‌سرای پیشتاز موسیقی کانتری در دهه‌ی ۱۹۶۰ آمریکهست.

۱۲. تیمبوکتو Timbuktu

تیمبوکتو نویسنده و کارگردان: عبدالرحمان سیساکو محصول ۲۰۱۴(فرانسه، موریتانی)

نویسنده و کارگردان: عبدالرحمان سیساکو (Abderrahmane Sissako) محصول ۲۰۱۴ (فرانسه، موریتانی)

«تیمبوکتو» درامی تأثیرگذار و بی‌حاشیه‌ درباره‌ی تأثیر تعصبات مذهبی بر خانومدگی افراد هست. فیلم در کشور زادگاه سیساکو یعنی مالی و منطقه تیمبوکتو شکل می‌گیرد. طبق آنچه کارگردان بیان می‌کند این کشور آداب‌ورسوم غنی و انسانی دارد و زیر فشار نیروی‌های جهادی و تعصبات مذهبی که در خارج از این کشور نشأت می‌گیرند، نابود انجام گرفته هست. در آغاز به‌ نظر نمی‌رسد که فیلم محوریت مشخص یا قهرمان اصلی (پروتاگونیست) داشته باانجام گرفت، درعوض کارگردان سعی می‌کند تا بیننده را با لحظاتی سرشار از بی‌عدالتی آشنا کند که او را به نمایش چهره‌ی تعداد تکه‌ی افرادی که تحت فشار قرار گرفته‌اند، نزدیک‌تر می‌کند.

خانومی از طول خیابان می‌گذرد که ظاهر جالبی دارد. بی‌حجاب هست و پشت لباسش پارچه‌ای بلند مانند دنباله‌ی لباس یک ملکه دارد. به‌ نظر می‌رسد او در حال مخالفت با نیروهای جهادی هست، چون آنها آن‌قدر افراطی رفتار می‌کنند که حتی قوانین شریعت را هم زیر پا می‌گذارند و سعی می‌کنند به افراد محلی حکومت کنند. آنها موسیقی را هم مانند سیگار یا فوتبال ممنوع کـــرده‌اند و جناب آقا که با قانون ممنوعیت فوتبال مخالفت می‌کند، به ۲۰ ضربه شلاق محکوم می‌شود. اما اگر هرچیزی را بتوان به‌ اسارت گرفت، تخیل آدمی مهارانجام گرفتنی نیست. کارگردان در صحنه‌ای شاعرانه پسربچه‌هایی را نشان می‌دهد که به‌ شوخی با توپی که خودشان ساخته‌اند، در حضور دو جهادی موتورسوار فوتبال گیم می‌کنند و این یعنی لحظه‌ی شکست یک باور توخالی!

در این هنگام دهستان حول‌وحوش آقا مسلمانی به نام کیدانه می‌گذرد که با همسر و دخترش در مزرعه‌‌ای کوچک نزدیک تیمبوکتو خانومدگی می‌کند. افراد فامیل و دوستان و همسایگان این خانواده پس از حمله‌ی جهادی‌ها گریخته‌اند، اما خشونت، درون کیدانه ته‌نشین انجام گرفته‌ هست تا زمانی‌ که تایم انتقام فرا برسد. او طی نزاع با جناب آقا ماهیگیر، به او شلیک می‌کند و پیش از آنکه یک دادگاه جهادی بی‌رحم بخواهد قوانین شریعت را درباره‌ی او اجرا کند، محاکمه می‌شود.

ایده‌ی ساخت «تیمبوکتو» زمانی شکل می‌گیرد که طی حادثه‌ای وحشتناک، اعضای یک گروه اسلامی افراطی، خانوم و جناب آقا مالیایی را به‌ اتهام داشتن روابط نامشروع سنگسار می‌کنند. سیساکو که یک مسلمان متولد موریتانی و بزرگ‌انجام گرفته‌ی کشور مالی هست، یک سال بعد تصمیم می‌گیرد که تیمبوکتو را براساس همین ایده بسازد. هرتعداد این فیلم یک اثر هنری واقعی هست اما به‌نوعی ادای دینی هست به پایانی مسلمانانی هست که امروزه قربانی تروریسم می‌شوند.

«اسلام‌گرایان افراطی سعی می‌کنند از اسلام تصویری موهوم بساخانومد» (سیساکو)

تیمبوکتو یک اثر سینمایی تراژیک هست که با نهیلیسم (پوچ‌گرایی) کاری ندارد. کارگردان این فیلم اِبایی از نمایش خشونت ندارد اما هیچگاه هم تحت‌تأثیر این خشونت قرار نمی‌گیرد. درعوض او به این خشونت با یک دهستان باز و به‌وسیله‌ی گیم‌های پایدار و هنرمندانه‌ی گیمگرانش پاسخ می‌دهد که حاصل همه‌ی اینها تصویر ها بصری زیبا و نمایش لحظات خوش و لذت‌بخش خانومدگی هست که در فیلم شاهد آن هستیم. از طرفی او مدام یادآور می‌شود که جهادی‌ها هم مانند دیگران، انسان‌هایی معمولی هستند. چنان‌که در صحنه‌‌ای تأثیرگذار، پیرجناب آقا را می‌بینیم که بیهوده در پی متقاعد کـــردن آقا جوانی برای ضبط یک ویدئوی تبلیغاتی برای اسلام‌گرایان افراطی هست. صحنه‌ای که در ابتدا به‌طرز عجیبی هم مضحک هست و هم باورکـــردنی! اما درنهایت یادآوری می‌کند، افرادی که این‌چنین در همه‌ جای دنیا دست به کشتار انسان‌ها و جنایات فجیع می‌خانومند، نه‌تنها هیولاهای عجیب و غریبی نیستند، بلکه مانند بقیه، انسان‌هایی معمولی هستند.

۱۳. در جکسون هایتس In Jackson Heights

«در جکسون هایتس»  کارگردان: فردریک وایزمن محصول ۲۰۱۵(آمریکا)

کارگردان: فردریک وایزمن (Frederick Wiseman) محصول ۲۰۱۵ (آمریکا)

فردریک وایزمن کارگردان مستند «در جکسون هایتس» نه‌تنها یکی از مستندسازان بزرگ عصر ما بلکه کارگردانی صاحب‌ نام هست. وایزمن در آثارش به موضوعات مرتبط با نهادهای انسانی، آقاان، خانومان و کودکان می‌پردازد و معمولا سعی می‌کند تا در فیلم‌هایش از بشریت دربرابر از دست‌ رفتن ارزش‌های انسانی در سیستم‌های معیوبِ تعلیمی، بوروکراسی و انواع تشکیلات حکومتی حمایت کند. «در جکسون هایتس» هم مستندی هست درباره‌ی جامعه‌ی جکسون هایتس در ناحیه‌ی کوئیخانومیویورک. این مستند شامل روایت‌های تصویری از مراکز مذهبی، جلسات همجنس‌گرایان، جلسات شو‌رای منطقه و سازمان‌های فعال آقامی مثل سندیکای کارگری هست که تحسین زیادی از منتقدان را به‌ همراه داشته هست. یکی از طرفداران جناب آقا وایزمن، مستندسازی به نام آوا دوورنی (Ava DuVernay) هست که پیش از ساختن مستند «سیزدهمین» در سال ۲۰۱۶ که به نژادپرستی و نقد نظام کیفری آمریکا می‌پردازد، تعدادین بار مستندهای وایزمن را بازبینی کـــرده هست و با سینمای این کارگردان بزرگ تکمیلا آشنهست. مجله‌ی نیویورک تایمز برای شناخت بهتر این کارگردان و مستند «در جکسون هایتس» مصاحبه‌ای با آوا دوورنی انجام داد که بخشی از آن را در ادامه می‌خوانیم.

آوا دوورنی: «من دبیرستان را در لس‌آنجلس کالیفرنیا به پایان رساندم و حس می‌کـــردم که فقط مدام از همه‌ چیز اشباع انجام گرفته‌ام. پس قبل از همه‌ چیز فرم روایت وایزمن به‌ نظرم جالب آمد. اینکه نخستین چیزی که به چشم ما می‌آید، چیست؟ تنها چیزی که به چشم می‌خورد، آدم‌هایی بودند که در سیستمی تکمیلا متضاد با خودشان، حل می‌شوند. به‌اجبار خودشان را با سیستم وفق می‌دهند؛ با سیستمی عاری از خانومدگی و تکمیلا ماشینی و بی‌روح؛ و شما پایان اینها را در مستند «در جکسون هایتس» به‌نیکوی مشاهده می‌کنید. حرکت دوربین و چیزهایی را که نشان‌مان می‌دهد، دوست دارم. هرچیزی تا زمانی که ندانید دقیقا ممکن هست دربرابر چه صحنه‌ای قرار بگیرید، جذاب به‌ نظر می‌رسد. همه‌ چیز تا زمانی که دوربین وایزمن به سراغش نرفته باانجام گرفت، دوست داشتنی هست، اما تایمی او واقعیت را عریان می‌کند، شما برای نخستین بار دربرابر خود واقعی هرچیز، یعنی واقعیت سرد و بی‌روح قرار می‌گیرید! حتی نمی‌توانستم تصور کنم که اگر پیش از گذراندن دبیرستان، چنین مستندی را می‌دیدم، چه تصویر‌العملی داشتم. انگار این مستند را از روی من ساخته بودند.»

۱۴. بچه (به فرانسوی: L’Enfant)

«بچه» کارگردان: برادران داردن محصول ۲۰۰۵(فرانسه و بلژیک)

کارگردان: برادران داردن (Jean-Pierre and Luc Dardenne) محصول ۲۰۰۵ (فرانسه و بلژیک)

برخی فیلم‌سازان شبیه به جهانگردانی هستند که مدام از مکانی به مکان دیگر سفر می‌کنند. اینگونه فیلم‌سازان آن‌قدر گونه‌های متفاوت فیلم‌سازی را امتحان می‌کنند تا به ژانر موردعلاقه‌ی خود برسند. اما برادران بلژیکی، ژان‌پیر و لوک داردن ترجیح می‌دهند که متداوم نزدیک خانه و اطراف منطقه صنعتیِ سرنِ (Seraing) بلژیک که به منطقه فرانسوی معروف هست، کار کنند. معمولا دهستان‌هایی که این دو برادر در این ناحیه به‌دشواری پیدا می‌کنند، دهستان‌هایی مربوط به فرهنگ عامه و واقع‌گرایانه هست که این دو برادر سعی می‌کنند تا آنها را با دیدی متفاوت روایت کنند. این دو برادر که تابه‌حال نیم‌دوجین از جوایز جشنواره‌ی کن را از آنِ خود کـــرده‌اند، منطقهت جهانی دارند و بی‌شک به همین دلیل یکی از فیلم‌هایشان در فهرست ۲۵تایی ما قرار می‌گیرد.

«بچه» اثری قدرتمند و تعلیقی- جنایی هست که حال‌وهوای روحی-روانی جنایت‌کاری جوان به نام برونو (Jérémie Renier) و همسر باردارش سونیا (Déborah François) را روایت می‌کند. هرتعداد که برونو با حضور بچه مشکل دارد و علی‌رغم میل باطنی خود می‌خواهد از شر او خلاص شود، اما فیلم‌سازان ما طوری دهستان را روایت می‌کنند که شما نمی‌توانید نتیجه بگیرید که برونو هستحقاق پدر انجام گرفتن را ندارد. برونو کودک را در بازار سیاه می‌فروانجام گرفت، اما بعد از مواجه انجام گرفتن با شوکی که به سونیا وارد می‌شود، کودک را برمی‌گرداند اما خانوم و آقا جوان مدام از هم دورتر می‌شوند. این فیلم دوست‌داشتنی شما را در خود حل می‌کند؛ به‌گونه‌ای که غرق دهستان می‌شوید و نفس‌تان برای دیدن اینکه بعدش چه می‌شود، در سینه حبس خواهد انجام گرفت. این فیلم می‌تواند چنان ذهن شما را درگیر کند که به تئوری‌های جدیدی در باب مسیحیت، فروپاشی سوسیالیسم در اروپا یا حتی حرکت دوربین برسید. حتی شاید بتوانید تعاریف جدیدی از سینمای اروپا یا روبر برسون یا هر چیز دیگری ارائه کنید.

بخشی از جذابیت سینمای برادران داردن در سادگی دهستان و درعین‌حال عمق روایت آنها خلاصه می‌شود. مثل «بچه» که موضوع آن روایت واقعیت و مرگ هست. روایت این دو برادر کارگردان، دهستان حیاتی‌ترین انتخاب‌های ناگزیر انسان‌ها، سقوط اخلاقی یا گرایش افراطی آنها به مسیحیت برای تطهیر خویش هست. اما در دنیای داردن‌ها، فضیلت به انتخاب‌های شخصی منجر می‌شود که این نوع انتخاب‌ها به فروپاشی سوسیالیسم در اروپا اشاره دارد. جامعه‌ی رو به انحطاطی که در آن فرد می‌ماند و انتخاب‌هایش!

برادران داردن فیلم‌های جذابی می‌ساخانومد که هیجان‌انگیخانومد اما بیننده را به فکر فرو می‌برند

فیلم برداران داردن غم‌انگیز هست اما ناامیدکننده نیست. درعین‌حال که دغدغه‌ی اقتصادی، بزرگ‌ترین مشکل این زوج جوان هست اما آنها به این امر واقفند که در حال ورود به جامعه‌ی دموکراتیک و هستفاده از مزایای آن هستند. هرتعداد که باز هم مشکل بزرگی وجود دارد و آن هم از بین‌رفتن دارایی‌های غیرمادی و معنویات هست. مذهب، خانواده، انسجام اقشار مختلف جامعه و وطن‌پرستی، همگی ممکن هست قدرت خود را در لوای این جامعه‌ی دموکراتیک از دست بدهند. با فرض فقدان این معیارها و آنچه نامش را تعهد شخصی می‌گذاریم -به‌ویژه مسئولیت پدربودن- شاید «بچه» به‌نوعی روایتی محافظه‌کارانه هم به‌ شمار برود.

اینکه این فیلم را اثری محافظه‌کارانه بدانیم یا درام، به‌ عهده‌ی خود تماشاچی هست. فیلم روی موضوع نگهداری از بچه متمرکز هست و ازآنجایی‌ که این تعهداتِ ما نسبت به دیگران هست که از ما یک انسان واقعی می‌سازد، پس لزومی ندارد که ما مانند برادران داردن جهت‌گیری خاصی داشته باشیم. فقط کافی هست بدانیم که بی‌تعهدی و انداختن پایان مسئولیت بر دوش دولت یا هر نهاد دیگری می‌تواند چه خطراتی را متوجه جامعه کند.

۱۵. جنس سفید White Material

«جنس سفید»  نویسنده و کارگردان: کلایر دنیس محصول ۲۰۰۹(فرانسه)

نویسنده و کارگردان: کلایر دنیس (Claire Denis) محصول ۲۰۰۹ (فرانسه)

ماریا که نقش او را ایزابل هوپر (Isabelle Huppert) بی‌نظیر ایفا می‌کند، در کشوری آفریقایی و نامعلوم خانومدگی می‌کند و برای بقای خانواده‌اش دربرابر جدال‌های داخلی بر سر کشت قهوه، در تلاش هست. دهستان فیلم «جنس سفید» درباره‌ی عشق، قدرت، ارزش به‌ ارث‌ بردن پوست سفید و ویرانی پس از دوران پساهستعماری هست. درواقع این اثر فیلمی هست که منجر به کشف مجدد‌ی کارگردانش در آفریقا می‌شود؛ جایی که کلایر دنیس افزایش کودکی خود را در یکی از مناطق این قاره و تحت هستعمار فرانسه گذراند.

شما می‌توانید در فیلم‌های دنیس هنر گیمگران را ببینید، دلیل که در پایان دوران فیلم‌برداری حس آزادی را به گیمگرانش القا می‌کند تا بتوانند در دنیای بی‌نقصی که برایشان می‌سازد، خود را شکوفا کنند. داشتن اختیار عمل کافی برای رساندن پیام اثر به بیننده لازم هست و باعث می‌شود که بتوان جزئیات افزایشی را در قالب یک روایت خطی ساده بیان کـــرد. فیلم‌های کلایر دنیس چیزی شبیه به‌ وجود آمدن امواج دریا و سپس درهم‌ شکستن آنههست.

۱۶. مونیخ Munich

«مونیخ»  نویسندگان: تونی کوشنر، اریک راس تهیه‌کننده و کارگردان: هستیون اسپیلبرگ محصول ۲۰۰۵(آمریکا)

نویسندگان: تونی کوشنر (Tony Kushner)، اریک راث (Eric Roth) تهیه‌کننده و کارگردان: هستیون اسپیلبرگ (Steven Spielberg) محصول ۲۰۰۵ (آمریکا)

شاید کمی عجیب و غریب به نظر برسد اما هستیون اسپیلبرگ یکی از قوی‌ترین کارگردانان حال حاضر آمریکهست که در قرن ۲۱ کاهش موردتوجه قرار گرفته هست. در دهه‌ی ۱۹۹۰ اسپیلبرگ توانست از یک هنرمند آقامی به نویسنده‌‌ای معتبر تبدیل شود و طی یک دهه، آثار دراماتیکِ تاریخی شاخصی همچون فهرست شیندلر (Schindler’s List) و نجات سرباز رایان (Saving Private Ryan) را خلق کند. پس از این دوفیلم اسپیلبرگ آثاری را خلق کـــرد که در گیشه فوق‌العاده بودند، اما هرگز اقبال این دوفیلم را به دست نیاوردند. هستعدادی ذاتی و نظم او باعث می‌شود تا این کارگردان شناخته‌انجام گرفته، افزایش در ژانرهای علمی-تخیلی، تاریخی، سیاسی، انیمیشن و جاسوسی کار کند. با توجه به آثار شگفتی‌ساز و متنوع این فیلمساز بزرگ، منقدان مجله‌ی نیویورک تایمز به این نتیجه رسیدند که این اثر (مونیخ) از میان تعدادین اثر دیگر او مانند « پیوندلن»، «اسب جنگی» و «پل جاسوسان» در فهرست ۲۵تایی ما قرار بگیرد.

به صورت حتم همان‌طور که گفتیم فیلم‌های دیگر اسپیلبرگ مثل «ایندیانا جونز» یا «اگه می‌تونی منو بگیر» و «جنگ دنیاها» که با اقبال عمومی نیکوی مواجه انجام گرفتند هم در فهرست فیلم‌های قرن ۲۱ام این کارگردان قرار می‌گیرند اما از نگاه منتقدان نیویورک تایمز، واجد قرار گرفتن در فهرست ۲۵تایی ما نیستند.

« مونیخ» بخشی از سه‌گانه‌ای هست که در پاسخ به حملات ۱۱سپتامبر و پیامدهای ناشی از آن ساخته انجام گرفت. این فیلم به گروهی تروریست فعال تحت تعقیب اسرائیل می‌پردازد که مسئول کشته انجام گرفتن ورزشکاران اسرائيلی در جریان گیم‌های المپیک مونیخ در سال ۱۹۷۰ هستند. «مونیخ» اثری هیجان‌انگیز و پیچیده هست که پرسش‌های اخلاقی حیاتیی را درباره‌ی عدالت، انتقام و مبارزه‌ی عادلانه با تعصبات کورکورانه، در هسته‌ی طرح دهستانی خود مطرح می‌کند. «مونیخ» اثری هست که از رویکـــرد اسرائیل دربرابر اعمال خشونت‌آمیز اعراب انتقاد می‌کند. باید این فیلم را ببینید تا ارتباط فیلم را با پایانی موضوعات عنوان‌انجام گرفته و سؤالاتی که پیرامون‌شان وجود دارد، دریابید.

۱۷. سه دوران Three Times

«سه دوران» نویسنده و کارگردان :  هو شیائو-شین محصول ۲۰۰۵(تایوان)

نویسنده و کارگردان : هو شیائو-شین (Hou Hsiao-hsien) محصول ۲۰۰۵ (تایوان)

هو شیائو-شین کارگردان و خواننده‌ای شناخته‌انجام گرفته برای جامعه‌ی فیلم‌سازان و منتقدین سرتاسر دنیهست. تصویر ها بصری او از ظرافت طبع و شکوه خاصی برخوردارند. فیلم‌های او پایانی دوران‌ها را دربر می‌گیرد از پرداختن به تاریخ چین کهن گرفته تا فیلم‌های زیرکانه‌ی امروزی‌. «سه دوران» از سه اپیزود زمانی تشکیل می‌شود؛ «زمانی برای عشق» که وقایع آن در ۱۹۶۶ می‌گذرد، «زمانی برای آزادی» که در ۱۹۱۱ اتفاق می‌افتد و «زمانی برای جوانی» که در زمان حال روی می‌دهد. هر سه‌ اپیزود، مربوط به روابط خانوم (شو-کی) و جناب آقا (شانگ چن) رومانتیک و روشن فکر هست که فراتر از معیارهای زمان خود حرکت می‌کنند.

هوشیائو-شین محبوبیت جهانی دارد و یکی از طرفدارانش هم بری جنکینز (Barry Jenkins) هست که جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم را برای (مهتاب Moonlight) دریافت کـــرده هست. نانقل کرد نماند که «سه دوران» یکی از آثاری هست که الهام‌بخش او در ساخت فیلم مهتاب بوده هست. در ادامه نظرات بری جنکینز درباره‌ی فیلم «سه دوران» را در مصاحبه با نیویورک تایمز می‌خوانیم.

بری جنکینز: «نخستین بار «سه دوران» را در جشنواره فیلم تلوراید ۲۰۰۵ دیدم و به نظرم فوق‌العاده بود. در کن تایمی صحبت از هوشیائو-شین می‌شود فقط جمله‌ی «او فراتر از سینمهست» را می‌شنوید و این فراتر بودن ربطی به شکل فیلم‌سازی قدیمی یا سنتی ندارد. او کارگردانی هست که زیاد از هرچیز به کیفیت حس‌آمیزی در آثارش توجه می‌کند. ممکن هست که آثار او به عنوان کاری فاخر، تحریک‌کننده یا باشکوه و پرزرق‌وبرق به‌ نظر برسد اما همگی در مقام نویسنده به او احترام می‌گذاریم، دلیل که تأثیر آثار او زیاد قابل‌توجه و جذاب هست. در یک کلام خودش و فیلم‌هایش طبیعتی زیرکانه دارند.

ساختار «سه دوران» تنها الهام‌بخش من در ساخت «مهتاب» بود. منظورم ساختار سه اپیزودی فیلم نیست. منظورم چیزی فراتر از آن هست؛ ظرافت طبعی که با درآمیختن احساسات درونی کاراکترها بیان می‌شود و تصویر ها خارجی و صداهایی که جایگزین تک‌گویی‌های درونی شخصیت‌ها می‌شوند. همه‌ی اینها را در قلب و ذهنم نگه داشتم و در «مهتاب» با زبان خودم بیان کـــردم.»

۱۸. خوشه چینان و من The Gleaners and I

«خوشه چینان و من» کارگردان: آنیس واردا محصول ۲۰۰۰(فرانسه)

کارگردان: آنیس واردا ( Agnès Varda) محصول ۲۰۰۰ (فرانسه)

«خوشه‌چینان و من» نه یک فیلم مستند بلکه تألیفی سینمایی با الهام از نقاشی معروف (خوشه‌چینان ۱۸۵۷)، اثر ژان فرانسوا میلت ( Jean-François Millet) نقاش فرانسوی هست. مستندی درباره‌ی اهمیت چیزهایی که ما ممکن هست آنها را نادیده بگیریم یا از بین ببریم. خوشه‌چینانِ نقاشی میلت، خانومان روستایی در حال برداشت گندم هستند. ترکیبی از وقار و صرفه‌جویی که امروزه همه در جست‌وجوی آن هستیم. این اثر درباره‌ی فریگانس (ضدمصرف گرایان)، هنرمندان و انزواطلبانی هست که به دلایل مختلف از چرخه‌ی بی‌رحم مصرف و زوائدی که معرف خانومدگی مدرن هست، فاصله می‌گیرند.

آنیس واردا، کارگردان فیلم و «منی» که در عنوان فیلم آورده انجام گرفته هست، خود را عضو غیرحتمی از این خانواده می‌داند. حضور صمیمی و کنجکاو او روی پرده‌ی نمایش، تصویر های که انتخاب می‌کند و حکایت‌هایی که اگر او نشان‌مان ندهد ممکن هست به چشم‌مان نیایند، همگی مستندی را می‌ساخانومد که به‌دشواری قابل توصیف هست و هرگز نمی‌توانید فراموشش کنید. هرتعداد که این مستند حس متفاوت و زیبایی را القا می‌کند (حس آزادی) و سفری هست به ذهن و احساسات ساخانومده‌ی آن، اما درعین‌حال شباهت زیاد و عجیبی به موزه یا اثری هنری دارد.

آنیس وردا تنها خانومی هست که اجازه‌ی ورود به کلوپ پسران را در موج نوی فرانسه به دست می‌آورد و به مرکز بین‌رشته‌ای هنرهای بین‌المللی، بخش متفکران و منقدان خلاق، گرایش پیدا می‌کند؛ جایی که در آن دوستان و بعضی از همکاران فردا‌اش مانند کریس مارکر (Chris Marker)، رمان‌نویس و منتقد هنری جان برگر (John Berger)، پات اسمیت (Patti Smith) و دیگر هنرمندانی که قالب‌های مرسوم را نادیده می‌گیرند نیز حضور دارند. آنیس وردا مظهر مبارزه و آنارشیستِ طرفدار جنبش ضدحاکم (پانک راک) هست.

«خوشه‌چینان و من» یک بیانیه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی نظام‌مند هست که به افراط در هر چیزی اعتراض می‌کند. جمع‌آوری، تفسیر و کنار هم قرار دادن اشیای بی‌ربطی مثل نقاشی، سیب‌زمینی و کتاب در این اثر رویکـــردی هست که هنر را به نبض خانومدگی نزدیک می‌کند. هیچ دنبالی بالاتر از درک فردیت و خصوصیات انسان‌ها، مکان‌ها و لحظات نیست. پایان چیزهایی که ما دور و برمان جمع می‌کنیم، درواقع نماد قدردانی و درک ما از دنیای اطراف‌مان هستند. اما نوع معاشرت‌هایی که نتیجه‌ی تجربیات ما هستند مانع رسیدن ما به دنبال می‌شوند، از طرفی ما خاطرات و تجربیات‌مان را به اشیا مرتبط می‌کنیم و به مصرف‌گرایی و پرکـــردن اطراف‌مان با چیزهای غیرضروری روی می آوریم و مدام زباله تولید می‌کنیم. هرتعداد که فیلم وردا هم درباره‌ی خوشه‌چینان و هم طبقه‌ی ثروتمند جامعه هست، اما ربط آن به زباله‌ها و پرداختن هنرمندان به این زوائد نشان‌دهنده‌ی این هست که وردا سعی دارد در اثرش به هستفاده‌ی مجدد‌ی این زباله‌ها توسط برخی هنرمندان بپردازد. پس درواقع سعی دارد که بگوید باید ابتدا خود را از زوائد ذهنی که اشباع‌مان کـــرده‌اند خالی کنیم، سپس در جست‌وجوی ارزش‌های واقعی باشیم.

این موضوع حتی درباره‌ی سینما هم صدق می‌کنند. فیلم‌های زیادی ساخته می‌شوند که به همان سرعت که می‌آیند به همان سرعت هم فراموش می‌شوند، اینکه دلیل و چگونه این اتفاق می‌افتد حیاتی هست. فیلم «خوشه چینان و من» از آن بابت اثر ارزشمندی هست که مثالی واضح از برهانی هست که بیان می‌کند. فیلمی ساده که ارزشش تقریبا بی‌حد و حساب هست.

۱۹. مکس دیوانه: جاده‌ی خشم Mad Max: Fury Road

«مکس دیوانه: جاده‌ی خشم» ویسنده و کارگردان: جرج میلر محصول ۲۰۱۵(آمریکا، هسترالیا)

نویسنده و کارگردان: جرج میلر (George Miller) محصول ۲۰۱۵ (آمریکا، هسترالیا)

هنگامی که منتقدان مجله‌ی نیویورک تایمز، درتلاش برای انتخاب این فهرست ۲۵تایی بودند، نتوانستند حضور فیلم‌های وابسته به صنعت دیجیتال را در انتخاب برترین‌ها‌‌ی قرن۲۱ نادیده بگیرند. بنابراین با این پرسش مواجه انجام گرفتند که با وجود جلوه‌های ویژه‌ی دیجیتالی هایپراکتیو، کدام فیلم‌ها به معنای واقعی فیلم اکشن محسوب می‌شوند؟

هرتعداد پژوهشگران دنیای سینما اختلاف نظرهای زیادی با هم دارند اما درنهایت هستانداردهای مشخصی برای قضاوت وجود دارد. پس تنها کاری که باید کـــرد جست‌وجو و بررسی آثار مختلف هست. به هر صورت فیلمی که به عنوان بهترین فیلم اکشن قرن ۲۱ پیشاپیش آثار دیگر حرکت می‌کند؛ «مکس دیوانه: جاده‌ی خشم» یا همان «Mad Max: Fury Road» هست که گرد وخاک زیادی هم به پا کـــرده.

همان‌طور که اغلب دوست‌داران سینما می‌دانند، این فیلم چهارمین قسمت از سری فیلم‌های «مکس دیوانه» هست و کارگردان آن یعنی جرج میلر یکی از طراحان قدیمی هست که از طرفی بین سایر همکاران سینمای دیجیتال خود محبوبیت خاصی دارد. جرج میلر در این فیلم پراز کشمکش وساختارشکنی که فضاسازی جدیدی دارد به سبک تازه‌ای از این دست فیلم‌ها رسیده هست. در این فیلم چارلیز ترون با ایفای نقش امپراتور فوریوسا با یک بازوی مکانیکی و چشمی که در سایه‌ای سیاه قرار دارد که نشان از خونخواهی اوست این فیلم را از داشتن هر قهرمان دیگری بی‌نیاز می‌کند.

۲۰. مهتاب Moonlight

«مهتاب»  نویسنده و کارگردان: بری جنکینز محصول ۲۰۱۶(آمریکا)

نویسنده و کارگردان: بری جنکینز (Barry Jenkins) محصول ۲۰۱۶ (آمریکا)

طی ۱۷ سال گذشته فیلم‌های دوست‌داشتنی و قابل‌دفاعی به صنعت سینما عرضه انجام گرفته‌اند که «مهتاب» یکی از شگفت‌انگیزترین و خاص‌ترین آنههست. تایمی برای نخستین بار فیلم را می‌بینید کشش عاطفی انجام گرفتید و صمیمانه‌ای نسبت به این فیلم احساس خواهید کـــرد و به این نتیجه می‌رسید که به زحمتی که برای فیلم کشیده انجام گرفته هست، پاسخ داده هست. نانقل کرد نماند که بخشی از کشش این فیلم مربوط به شخصیت اصلی آن چرون هست. یک پسربچه، یک نوجوان و یک آقا. آقام اغلب درباره‌ی شناخت شخصیت یا ارتباطی که با کاراکتر اصلی فیلم برقرار کـــرده‌اند صحبت می‌کنند. اما آنچه در فیلم جنکینز اتفاق می‌افتد چیز متفاوت‌تری هست. شما احساس نزدیکی عمیقی با او دارید و نسبت به او احساس مسئولیت می‌کنید.

من درباره‌ی فیلم «مهتاب» کنکاش‌های زیادی کـــردم ولی هنوز نمی‌دانم بری جنکینز چگونه توانسته چنین کاراکتر تأثیرگذاری خلق کند. (اِی. او. اسکات A.O. Scott)

پرسش اصلی این هست که کارگردان چگونه می‌تواند کاراکتری با یک خانومدگی شخصی اما با ویژگی‌های فردی و اجتماعی بسازد و روی پرده‌ی نمایش به این کاراکتر جان بدهد. ‌ساخانومده‌ی این فیلم باید یا جادوگر باانجام گرفت یا کیمیاگر تا بتواند اینگونه همدلی و همفکری مخاطب خود را جلب کند. در این اثر زیبا کارگردان روند سریع خانومدگی یک پسربچه به نام چرون را از کودکی به ما نشان می‌دهد. او پسربچه ‌ای ریخانومقش هست که این خصوصیت ظاهریش با توداری، شخصیت تکمیل و چشمان حیرت‌انگیزش چنان او را آسیب‌پذیر نشان می‌دهد که ناخودآگاه دل‌تان می‌خواهد در آغوشش بگیرید.

«مهتاب» گویای این حقیقت هست که صداقت، دهستان‌پردازی زیرکانه و خلاقیت هوشمندانه همگی نشان از سیهست در انتقال مفاهیم به مخاطب دارد چنانکه پسربچه‌ی فیلمِ جنکینز نه هرگز صدایش را بلند می‌کند و نه آشکارا با کسی به مجادله می‌پردازد.

بخشی از هوشمندانه بودن این اثر در جایی مشخص می‌شود که اسکلت‌بندی روایت واقعی به‌نیکوی به خدمت ایده و پیام فیلم در می‌آید. کارگردان به اندازه‌ی کافی صبوری می‌کند و آنچه را که قصد بیان آن را دارد با بزرگ‌تر انجام گرفتن کاراکتر اصلی می‌آزماید. در فصل دومِ فیلم، چیرون به یک نوجوان مضطرب تبدیل انجام گرفته هست که علاقه‌اش به یکی از دوستانش مثل یک راز بین ما و او باقی می‌ماند. در فصل سوم او تبدیل به جناب آقا متکبر و قوی می‌شود که لباس‌های خاصی می‌پوانجام گرفت. جنکینز زیرکانه با کلیشه‌‌ها گیم می‌کند. او تصویر کلیشه‌ای آقا سیاه‌پوستی را بازسازی می‌کند که بخشی از آن زاده‌ی هالیوود هست، سیاه‌پوست کلیشه‌ای فیلم‌های هالیوودی که امروزه خود هالیوود در پی نفی آن هست. گرچه «مهتاب» فیلمی هنری هست اما پایان تلاشش را می‌کند تا با سیستمی که سعی دارد آقاان سیاه‌پوست را تحقیر و آنها را افرادی خشن و خلافکار نشان بدهد مخالفت کند.

«مهتاب» سعی می‌کند تا با بیان پیچیدگی‌های انسانی همه‌ی کاراکترهایش (حتی مادر معتاد چیرو که فروشنده‌ی مواد هست و به چیرو و دوستش خیانت می‌کند) ماهیت خانومدگی سیاه‌پوستان را به نمایش بگذارد.

۲۱. وندی و لوسی Wendy and Lucy

«وندی و لوسی»  نویسندگان: جان ریموند و کلی ریچارد کارگردان: کلی ریچارد محصول ۲۰۰۸(آمریکا)

نویسندگان: جان ریموند (Jon Raymond) و کلی ریچارد (Kelly Reichardt) کارگردان: کلی ریچارد محصول ۲۰۰۸ (آمریکا)

«وندی و لوسیِ» کلی ریچارد، درباره‌ی خانوم جوانی به نام وندی هست که تصمیم می‌گیرد به امید یافتن کار همراه با سگ خود لوسی و ماشینی که نیاز به تعمیر دارد و مقدار کمی پول به آلاسکا برود. ماشین او درطی راه به‌خاطر اتفاقاتی که می‌افتد متوقف می‌شود و سگش را گم می‌کند. «وندی و لوسی» دهستان امید و ناامیدی در شرایط دشوار هست و به نقل کرد‌‌ی ساخانومده‌ی آن دوران رکود اقتصادی آمریکا و دهستان «رکود بزرگ» ریموند کارور الهام‌بخش آن بوده هست. مجله‌ی نیویورک تایمز با ستاره‌ی این فیلم میشل ویلیامز صحبتی داشته هست و در ادامه به نظرات این گیمگر درباره‌ی فیلم خواهیم پرداخت.

میشل ویلیامز: «من و کلی ریچارد توسط دوست مشترکی که کارش انتخاب عوامل فیلم هست با هم آشنا انجام گرفتیم. من فیلم «Old Joy» را از کلی دیدم و واقعا دلم می‌خوهست در فیلم فردا‌ی او گیم کنم. کِلی به عنوان کارگردان انتظار خود را از گیمگر به‌روشنی بیان می‌کند، او همکار نیکوی هست و از آنجا که زیاد دقیق هست همه‌ چیز به‌سرعت پیش می‌رود. او فرد آسودهی هست و من به‌سرعت متوجه ایده‌ها و خوهست او می‌شوم.

من معمولا با کمی احتیاط، ریسک و درون‌نگری به کاراکتر موردنظر کِلی می‌رسم، چون شخصیت پردازی کاراکترهای او معمولا خیلی متفاوت و زیرکانه هستند. برای رسیدن به این کاراکترها بهترین راه برای من سؤالاتی هست که از خود می‌پرسم. سؤالاتی مثل: کسی دوست دارد مرا بشناسد؟ این شخصیت را باور پذیر ایفا می‌کنم؟ کسی به این کاراکتر اهمیت می‌دهد؟ شخصیت‌های فیلم کِلی برای توضیح دادن خودشان اجباری ندارند حضور آنها به دلیل زبان خاص این کارگردان و حساسیت‌های اوست. شما باید گوش و چشم خود را طوری تربیت کنید که بتوانید کم‌کم این کاراکترها را بشناسید. دیدن فیلم‌های کلی شبیه زمانی هست که برای نخستین بار می‌خواهید با کسی آشنا شوید. کمی زمان نیاز دارید تا بشناسیدش و علاقه‌تان را جلب کند.

«وندی و لوسی» فیلمی هست که اواخر سال ۲۰۰۸ و در اوج مبارزات انتخاباتی و بحران اقتصادی آمریکا منتشر انجام گرفت و هرتعداد که دهستان آن درباره‌ی یک خانوم جوان و سگش هست اما مفهومی قدرتمند و فراتر از آن را دنبال می‌کند. پایان فیلم‌های کِلی به نوعی سیاسی هستند و شما را از چیزهایی که باید بدانید آگاه می کنند، اما هیچگاه این آگاهی، کلیشه‌ای یا شعاری نیست . کارگردان این فیلم به همه‌ی ژانرهای سینمایی علاقه‌مند هست اما مبنای همه‌ی کارهایش بر این پرسش هستوار هست که چگونه می‌شود آقام در کنار هم قرار بگیرند و با هم همراه شوند؟

۲۲. من آنجا نیستم I’m Not There

«من آنجا نیستم» نویسنده و کارگردان: تاد هینز محصول ۲۰۰۷(آمریکا، آلمان)

نویسنده و کارگردان: تاد هینز(Todd Haynes) محصول ۲۰۰۷ (آمریکا، آلمان)

«من آنجا نیستم» فیلمی درباره‌ی باب دیلن هست اما خانومدگینامه‌‌ی او نیست بلکه با الهام از خانومدگی باب دیلن، ۶ پرسونا (هویت) از باب دیلن را به نمایش می‌گذارد. تجسمی از شخصیت فردی که پتانسیل دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات را دارد. شاعر، پیامبر، یاغی، مقلد، ستاره و گرایش مجدد‌اش به مسیحیت که هر کدام از قسمت‌ها را گیمگری جداگانه (مانند ریچارد گیر، هیث لِجر و کیت بلانشت) اجرا می‌کنند. این ۶ هویت در کنار هم بیننده را بدون آنکه در فیلم نامی از باب دیلن برده شود، به یاد این شخصیت هنری می‌اندازد .

ممکن هست روی زمین بخوابید، ممکن هست روی تختخواب‌تان بخوابید

اما به هرحال شما باید به کسی خدمت کنید (قسمتی از یکی از ترانه‌های دیلن)

در ابتدای فیلم نریشنی وجود دارد که می‌گوید: ارواح زیاد از یک شخصیت دارند و درواقع این ترفند کارگردان برای جلب‌توجه بیننده و کلید درهم آمیختن ۶ هویتی هست که در ادامه‌ی فیلم می‌بینیم؛ و با توجه به شرایطی که دیلن در آن به سر می‌برد و ویژگی‌های دوران خانومدگیش، با او منطبق می‌شوند تا ما را به یاد این شاعر و خواننده‌ی مشهور بینداخانومد.

۲۳. نور خاموش Silent Light

«نور خاموش» نویسنده و کارگردان: کارلوس ریگاداس محصول ۲۰۰۷(مکزیک)

نویسنده و کارگردان: کارلوس ریگاداس (Carlos Reygadas) محصول ۲۰۰۷ (مکزیک)

کارلوس ریگاداس در «نورخاموش» قصد روایت یک دهستان معناگرا را دارد به صورت حتم نه آنگونه که فکر می‌کنید. ابتدای فیلم با سکانس طلوع خورشید و طی انجام گرفتن سیاهی شب همراه با صدای حشرات و پرندگان در محیطی روستایی آغاز می‌شود. او شما را به یک دنیای زیبا و عجیب دعوت می‌کند؛ پس جای تعجب ندارد که فیلم شروعی زیبا و روحانی داشته باانجام گرفت. دهستانی مینیمال و اثری ژرف که در جامعه‌‌ای منونایت(گروهی از مسیحیان) مستقل در مکزیک اتفاق می‌افتد و دهستان خانومدگی یک خانوم وشوهر روستایی را تعریف می‌کند. با درگیر انجام گرفتن احساسات آقا با خانومی دیگر، خانومدگی خانوماشویی این خانوم و آقا دچار چالش انجام گرفته و درگیر مثلثی عشقی می‌شوند. در وهله‌ی نخست ممکن هست موضوع فیلم خیلی ساده و پیش پا افتاده باانجام گرفت، اما درواقع این فقط لایه‌ی بیرونی فیلم هست.

«نورخاموش» اثری هست درباره‌‌ی همه‌ چیز؛ درباره‌ی معنای عشق و حضور ایمان در خانومدگی دنیوی.

از آنجایی که دهستان فیلم در یک محیط روستایی می‌گذرد، حضور دائمی طبیعت و ناگیمگرانی که با لهجه‌ی خاصی از منونایت‌ها (لهجه‌ی پلات‌دیچ، متعلق به جنوب شرقی آلمان در قرن ۱۶ام) صحبت می‌کنند، باعث می‌شود تا پی به حضور در جامعه‌ای مستقل و دورافتاده از دیگران ببریم. اما در‌عین‌حال لباس‌های ساده و ریاضت و تقوای آنها کیفیتی روحانی به خانومدگی‌شان داده هست . شاید خالی از لطف نباانجام گرفت که بدانید این شاخه از پروتستان‌های صلح طلب، خانواده‌ایی بودند که در قرن ۱۶میلادی از اروپا گریختند و به روسیه و از آنجا به مکزیک رفتند. شخصیت اصلی فیلم ما هم متعلق به یکی از همین خانواده‌ههست.

هرتعداد که در جریان فیلم، ازدواج یوهان و هستر به مخاطره می‌افتد و لبریز از نزاع و کشمکش می‌شود اما علاقه‌ی آقا به همسر و فرخانومدانش حس با هم بودن و صمیمیت این خانواده را به ما هم منتقل می‌کند. ظاهرا کارگردان چه با روایت و چه با تصویر آنچنان شما را به کاراکتر‌های فیلمش نزدیک می‌کند که می‌توانید درون شخصیت‌های فیلم را ببینید. انزوای نسبیِ اعضای این خانواده بدان معنهست که ما اغلب با یوهان و خانواده‌اش تنها هستیم و همین امر موجب نزدیکی زیاد از پیش ما به آنها می‌شود.

از طرفی کیفیت نگاه مخاطب نقش حیاتیی در تأثیرگذاری این اثر ایفا می‌کند دلیل که کارگردان این فیلم نشانه‌های سینمایی معمول را ارائه نمی‌دهد و اشک ریختن یا نقل کردرانی کاراکترهای فیلم ملاک نیست. کاراکترها به جای شعار دادن عمل می‌کنند و دیالوگ‌هایشان گفت‌وگوهای روزمره‌ی آقام عادی هست و این واقع‌گرایی محض با صحنه‌های خانومدگی عادی این خانواده تانجام گرفتید می‌شود.

در یکی از سکانس‌ها تایمی هستر شروع به گریه می‌کند و یوهان سعی می‌کند تا او را آرام کند، تصویر به‌آرامی فلو (تار) انجام گرفته و سپس روی تصویر یک ارکیده‌ی سیاه فوکوس (واضح) می‌شود. کارگردان اصرار دارد که ما این ارکیده را ببینیم و به صورت حتم عمیق هم ببینیم و زیبایی شکننده و بی‌دوام آن را درک کنیم. این تصویر یادآور ناپایداری خانومدگی هست و به دو لحظه‌ی مستقل در فیلم ارجاع دارد؛ یکی ابتدای فیلم که یک نفر تیک‌تاک ساعت را متوقف می‌کند و صحنه‌ای در انتهای فیلم که فردی مجدد آن را کوک می‌کند. با توقف ساعت، ریگاداس می‌خواهد بگوید که ریتم خانومدگی با عوامل دیگری غیر از تیک‌تاک یک ساعت هم تداوم پیدا می‌کند. عوامل دیگری مانند طلوع خورشید یا بالا آمدن آن. چیزی بی‌وقفه و ابدی مانند عشق سرتاسر این فیلم را پر کـــرده هست و درنهایت منجر به شگفتی و رستاخیز در آخرین دقایق می‌شود.

۲۴. درخشش ابدی یک ذهن پاک Eternal Sunshine of the Spotless Mind

 

«درخشش ابدی یک ذهن پاک» نویسندگان: چارلی کافمن، میشل گوندری کارگردان: میشل گوندری محصول ۲۰۰۴(آمریکا)

نویسندگان: چارلی کافمن ( Charlie Kaufman)، میشل گوندری ( Michel Gondry) کارگردان: میشل گوندری محصول ۲۰۰۴ (آمریکا)

ظاهرا منتقدان مجله‌ی نیویورک تایمز برای انتخاب بهترین فیلم رمانس (رومانتیک) قرن ۲۱، ترجیح می‌دهند که به جای نظرسنجی علمی، در فضای مجازی و در روز عشق (ولنتاین) در این مورد رأی‌گیری کنند که به صورت حتم عجیب نخواهد بود اگر حال و هوای مخاطبین و روزی که برای نظرسنجی انتخاب انجام گرفت هم در نتیجه‌ی آن مؤثر بوده باانجام گرفت.

بنابراین نظرسنجی؛ غیر از تعداد مورد هستثنا مانند خاطرات بریجیت جونز (Bridget Jones)، دیوانه، احمق، عاشق (Crazy, Stupid, Love) و عشق حقیقی (Love Actually) اکثر خوانندگان به ملودرام تمایل افزایشی نشان دادند تا کارهای کمدی-رمانتیک و به‌جای علاقه به دهستان‌های پایان خوش، به ماجراهای عشق و فراق علاقه‌مند بودند و این نشان از این واقعیت دارد که اکثر روابط عاشقانه‌ی عصر ما دوام زیادی ندارند. حتی قشنگ‌ترین اثر عاشقانه، فیلم «لالالند» هم به رابطه‌ای پرداخته می‌شود که از گخانومد بلندپروازی و اتفاقات و گیم‌های روانی مصون نمی‌ماند. حتی فیلم «۵۰۰ روزِ سامر» هم که از طرف برخی خوانندگان ذکر انجام گرفته بود دهستان رمانتیک بغرنجی دارد. همین مسئله درباره‌ی فیلم‌هایی مانند او (Her) یا آبی گرم‌ترین رنگ هست (Blue Is the Warmest Color) هم صدق می‌کند. ظاهرا در زمانه‌ای به سر می‌بریم که ناامیدی رضایت‌بخش‌تر از تحقق خوهسته‌ههست. انگار مخاطب افزایش طالب عاشقانه‌هایی هست که هرگز به سرانجام نمی‌رسند.

درنهایت برنده‌ی نظرسنجی ما فیلمی هست که به صورت حتم از نگاه منتقدین هم شایسته‌ی عنوان برترین فیلم رمانتیک شناخته انجام گرفته هست. این فیلم ترکیبی هست از خنده، خیال‌پردازی، نوستالژی و امید. «درخشش ابدی یک ذهن پاک» درباره‌ی نخستین عشق هست که هرگز فراموش نخواهد انجام گرفت، مگر آنکه یک دانشمند دیوانه بتواند به‌طور اتفاقی با وسیله‌‌ای دست‌ساز به کمک‌تان بیاید. از طرفی این فیلم درباره‌ی میل و خوهسته و تاوان اجتناب‌ناپذیر آن هست. درباره‌ی اینکه چگونه سعی می‌کنیم تا شکستی را فراموش کـــرده و مجدد از نو شروع کنیم.

«درخشش ابدی یک ذهن پاک» فیلمی هست که شاید دل‌تان بخواهد با وجود این همه گیمگر حرفه‌ای مثل جیم کری یا کیت وینسلت آن را مجدد در فرمی بهتر باخانومویسی کنید، چون کافمن نویسنده‌ای هست که ذاتا تلخ و با حساسیت و بدبینی خاصی می‌نویسد و وابستگی عمیقی به نبوغ وسواس‌گونه‌ی میشل گوندری دارد. چیزی که حتی بهتر از مجدد دیدن این فیلم پاسخ می‌دهد این هست که مانند کاراکتر اصلیش آن را از ذهن‌تان پاک کنید و فیلم را مجدد ببینید و کشفش کنید.

۲۵. باکره‌ی ۴۰ساله The 40-Year-Old Virgin

«باکره‌ی ۴۰ساله» نویسندگان : هستیو کارل، جاد اپتاو تهیه کننده و کارگردان: جاد اپتاو محصول ۲۰۰۵(آمریکا)

نویسندگان : هستیو کارل ( Steve Carell) جاد اپتاو(Judd Apatow) تهیه کننده و کارگردان: جاد اپتاو محصول ۲۰۰۵ (آمریکا)

هنگامی که «باکره‌ی ۴۰ساله» ساخته انجام گرفت کسی فکر نمی‌کـــرد که شخصیت اصلی این فیلم آقا باانجام گرفت یا کارگردان آن جاد اپتاو، این‌قدر زود به یکی از نیرومندترین کارگردانان کمدی تبدیل شود. هرتعداد که به عنوان یک فیلم کمدی، همه منتظر شوخی‌های فیلم بودند و کسی انتظارسکانس‌های جدی یا خشن فیلم را نداشت اما همه‌ی آنها هم در کنار ساده‌لوحی جذاب کاراکتر اصلی فیلم اندی (هستیو کارل) به جذابیت اثر افزوده هست.

«اندی» آقا آرامی هست که در یک مغازه وسایل الکترونیکی کار می‌کند، همکارانش او را دوست دارند، اما تایمی بارویداد می‌شوند که او در ۴۰سالگی هنوز مجرد هست، تصمیم می‌گیرند که به او کمک کنند . درنهایت اندی به خانومی همسن خود که در نزدیکی محل کار او مغازه‌ی تجارت اینترنتی دارد علاقه‌مند می‌شود.

منتقدان فرانسوی معتقدند که سینمای آمریکا درحال‌حاضر در عصرطلایی کمدی خود قرار دارد و موضوع فوق‌العاده‌ای که کارگردان این فیلم درباره‌ی یک آقا به آن می‌پردازد (شاید متداوم جامعه با این موضوع درباره‌ی خانم‌ها درگیر بوده هست) می‌تواند پیشگام این نوع کمدی باانجام گرفت، موضوعی که هرکسی ممکن هست بعد از دوران بلوغ با آن مواجه شود. این مبارزه‌ی درون افراد برای گذر از دوران بلوغ و تشکیل خانواده گاهی اوقات تند و خانومنده و گاهی شیرین هست. ویژگی این فیلم این هست که به‌نیکوی به هر دو جنبه‌ی این ستیز درونی می‌پردازد. هرتعداد که ممکن هست کمی علیه آقاان به نظر برسد اما درواقع این‌طور نیست!

برخلاف آنچه که ممکن هست جامعه‌ی آقاان نسبت به آن تصویر‌العمل نشان دهد، معضل کاراکتر اصلی فیلم «اندی» وابسته به موقعیت اوست و افزایش از آنکه هانجام گرفتاردهنده باانجام گرفت طنز گخانومده‌ای را می‌طلبد. شاید بخشی از طنز این فیلم به آسیب‌شناسی کلیشه‌ای درباره‌ی مشکل شخصیت اصلی (آنچه افراد به عنوان ارزش‌های سنتی درگیر آن هستند) مربوط باانجام گرفت اما او نه فردی منحرف هست و نه یک قاتل یا جنایتکار، او کنار یک خانوم و آقا مسن خانومدگی می‌کند و در یک فروشگاه لوازم الکترونیکی با جوانان سروکار دارد. محل کار، باشگاه و تقریبا پایان مکان‌هایی که او افزایش تایمش را می‌گذراند محیط‌هایی آقاانه هستند و تنها خانومی که با او سروکار دارد خانومی مسن‌تر از خودش هست که اتفاقا زیاد درباره‌ی وحشت آقاها از خانم‌ها حرف می‌خانومد وپایان اینها می‌تواند هستعاره‌ای از شرایط ذهنی این آقا باانجام گرفت که باعث عدم ارتباط معقول او با جنس مخالف می‌شود.

ترس از خانومان معمولا یکی از عناصر کمدی آقاِکودک (آقاانی که به لحاظ جسمی بالغ اما به لحاظ ذهنی هنوز کودک هستند) هست. مسئله‌ای که گاه فرد آن را عنوان و گاه در پس ذهن خود نگاه داشته و انکار می‌کند. ویژگی «باکره‌ی ۴۰ساله» این هست که به‌نیکوی نشان می‌دهد که رفتار همکاران اندی چگونه روی بیان معضلی که درگیر آن هست، تأثیر می‌گذارد و شاید ترس اندی از بیان مشکلش در برقراری ارتباط با خانم‌ها به این خاطر باانجام گرفت که از نوع رفتار و گفتار سایر آقاان درباره‌ی خانوم‌ها متنفر هست.

درنهایت شخصیت اصلیِ خانوم دهستان که به اندی کمک می‌کند و موفق می‌شود تا تابوی ذهنی اندی را بشکند، به‌عنوان نماد رانجام گرفت و بلوغ در فیلم معرفی می‌شود. به صورت حتم که دهه‌ها طول خواهد کشید تا خانومان کمدین یا نویسنده بتوانند میخ خود را در سینما کمدی بکوبند و تابوهای این عرصه را هم بشکنند.

بعضی‌ها فیلم های سینمایی الهام بخش و خانوادگی دوست دارند و بعضی‌ها فیلم های انگیزشی در حوزه کارآفرینی و کسب‌وکار را ترجیح می‌دهند. شما کدام‌یک از فیلم‌های این فهرست را دیده‌اید و کدام‌ها را دوست دارید ببینید؟